محمد مهدى ملايرى

311

تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )

امرى زشت و ناپسند اتّفاق افتاده « چ » و ابن بلخى هم در فهرست مختصرى كه از شاهان در مقدمهء كتاب خود آورده اسم او را از قلم انداخته و پس از اردشير پسر شيرويه كه جاى نام او بوده نوشته : « يكى خروج كرد نام او شهربراز و ملك بگرفت ، امّا بقائى نكرد . شهربراز را در اين جمله نياورديم ، چه خارجى بود » « 1 » ، يعنى نه اهل بيت ملك . « 2 » و اثر همين سنّتهاى بازدارنده و باورهاى ناصواب ولى ريشه‌دار بود كه پس از شيرويه پسر خسروپرويز ، براى فرمان‌روائى به كشورى پهناور و آشفته همچون ايران آن روز به جست‌وجوى كسانى از تخمهء ساسانيان برآمدند تا بر تخت شاهى نشانند و در اين راه حتّى از طفل هفت ساله هم نگذشتند ، و در آشفته‌ترين حالات هم كه سران و سردارانى كه به جان هم افتاده بودند در صدد برآمدند تا از اختلافات خود دست بردارند ، و يكدل و يكزبان به فكر چاره برآيند ، نوجوان كار ناديده و بىتجربه‌اى همچون يزدگرد را به شاهى برداشتند . و چون بر طبق همان سنّتهاى كهن همهء قدرتها در اختيار او قرار مىگرفت ، با آنكه فرزانگان قوم همهء فرمانهاى او را در خير و صلاح ملك و ملّت نمىيافتند ، باز به حكم همان سنّتهاى كهن خود را ناچار به اطاعت از همهء آنها مىپنداشتند ، چنان كه نمونهء آن در گفت‌وگوهاى رستم و يزدگرد گذشت ، و نمونه‌هاى ديگر آن را در رويدادهاى اين دوران به فراوانى مىتوان يافت . البته در اين‌جا نبايد اختلافات سران و سرداران و تفرقه‌اى را كه بين آنان به وجود آمده بود ، و بسا كه از دوران هرمز سرچشمه مىگرفت و به آن اشاره شد ، در اوضاع نابسامان اين زمان از نظر دور داشت . در رويدادهاى اين دوران از رفتار و كردار اينان نمونه‌هائى ديده مىشود كه براى مطالعه در اوضاع و احوال آن زمان بسيار مهم و همچنين عبرت‌انگيز و پندآموز است . و خود زمينه‌اى پربار براى مطالعات جامعه‌شناسى تاريخى ايران تواند بود ، كه قطعا از نظر

--> ( چ ) - طبرى ، 1 / 1062 - 1063 . ( 1 ) - فارسنامه ، ص 30 . ( 2 ) - فارسنامه ، ص 125 .