محمد مهدى ملايرى

310

تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )

رسيده است ، يعنى اين‌كه جامعهء ايرانى در اين دوران مسائل اجتماعى و مصائب خود را بيشتر احساس مىكرده چون بيشتر مىانديشيده است . و اين هم يادگارى بوده كه از دوران انوشروان و نهضت فرهنگى آن دوران در ايران باقى مانده و روى به گسترش داشته است . « 1 » آنچه در اين‌جا مىتوان به گفتهء آن استاد افزود اين است كه صاحب‌نظران جامعهء ايرانى ، گذشته از احساس مصائب و درك مسائل اجتماعى ، از چاره‌انديشى هم غافل نبوده‌اند ، ولى تلاش آنان به جائى نمىرسيده چون در برابر اين‌گونه انديشه‌هاى سازنده و نو ، سنّتهاى كهن و باورهائى هم وجود داشته كه طى قرنها در مغزها رسوخ يافته و با اين‌گونه انديشه‌ها تعارض داشته و نتيجهء آن تعارض هم از كار افتادن همهء آنها بوده است . در اين دوران در افسانهء فرّه ايزدى شاهان ساسانى آن اثر و نيرو را نمانده بود كه پايه و مايه‌اى براى قدرت و هيبت شاهانى گردد كه پس از خسروپرويز بر تخت نشاندند . چيزى كه نتوانسته بود جان پادشاهانى همچون هرمز و خسرو را حفظ كند ، چگونه مىتوانست پايه و مايه‌اى براى قدرت جانشينانشان گردد . ولى اين افسانه آن اندازه هم بىاثر نشده بود كه مانعى براى سلطنت افراد ديگرى جز از خاندان ساسانى نگردد . به‌همين‌سبب هم در طى اين بحرانها نه بهرام چوبين موفّق شد كه سلطنت را از خاندان ساسانى بگرداند ، بااين‌كه او هم به يكى از خاندانهاى هفت‌گانهء ممتاز مىپيوسته و از تخمهء پادشاهان گذشته بوده ، و نه پس از او شهربراز كه از خاندان شاهان نبود ، ولى شايد در او آن شايستگى بوده كه در آن هنگام كشور را از پريشانى برهاند . به‌هرحال قدرت و رسوخ اين‌گونه باورها در اذهان به اندازه‌اى بوده كه حتّى اين موضوع كه شهربراز بااين‌كه از خاندان شاهى نبوده خود را شاه خوانده ، به گونه‌اى در تاريخها منعكس شده كه گوئى

--> ( 1 ) - آگاهى بيشتر را دربارهء اين نهضت فرهنگى ، در گفتار هفتم از كتاب « فرهنگ ايرانى پيش از اسلام و آثار آن در تمدّن اسلامى و ادبيّات عربى » با عنوان « انديشه‌هاى فلسفى و علمى در ايران از دوران انوشروان . تا قرنهاى نخستين اسلامى » ، ( چاپ دوم ، ص 233 به بعد خواهيد يافت .