قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
74
تاريخ نگارستان ( فارسى )
شدم و از روى نياز منشاء آن را سئوال كردم وى گفت شبى زنى را تركى به مسجد كشيده بود او هرچند زارى ميكرد آن ظالم دست از وى بازنميداشت من رفتم كه شفاعت كنم مرا آزار كرد من به بام مسجد برآمده آغاز بانك نماز كردم كه شايد خلائق بر گمان صبح به مسجد آيند و آن زن را رهائى دهند اتفاقا آن آواز به گوش معتضد رسيده مرا طلب داشت و عتاب كرد كه چرا بيگاه اذان ميگوئى و مسلمانان را بغلط مىاندازى من غرض را گفتم تحسين كرد پس آن ترك را خواسته سياست كرد و مرا گفت كه هرگاه خلاف شرعى از كسى مشاهده كنى بىهنگام بانك كن تا من دفع آن كنم حالا اينجماعت بنابر آنكه اذان بيهنگام نگويم اوامر و نواهى مرا مطيع و منقادند . [ 125 - ظاهر شدن شخصى بر معتضد . ] 125 من العجائب آوردهاند كه در سنهء 283 ثلاث و ثمانين و مأتين در حينى كه ابواب دار الخلافه مسدود بود شخصى بصور مختلفه بر معتضد ظاهر شد گاهى در لباس دهبانان با محاسن سفيد و احيانا در صورت جوانان با روى چون خورشيد نوبتى در كسوت سوداگران و كرتى در ذى دلاوران آن پيكر جلوه ميكرد و خدام دار الخلافه را ايذا و اضرار مينمود اينمعنى موجب تحير معتضد ميگرديد چون اين قضيه غريب شيوع يافت مردم هريك چيزى ميگفتند بعضى را گمان آنكه شيطانيست مارد . قاصد آزار معتضد و برخى ميگفتند جنىست مؤمن كه خود را باينگونه مينمايد تا خليفه ترسيده از اعمال سيهء اجتناب نمايد و زمرهء را اعتقاد آنكه يكى از خدام معتضد را تعلقى بمردم حرم است لاجرم دست بطلسمات و نيرنجات زده تا بدين ، اشكال مرتفع آيد القصه بواسطهء اين ، معتضد قاصد جان بعضى كنيزكان گرديد . [ 126 - اثر زلزلهايكه در عصر مكتفى شد . ] 126 الاعجوبه در عهد مكتفى در سنه 289 تسع و ثمانين و مأتين وقت سحر زلزلهء شد كه تمامت كواكب بيكدفعه بر طرف شده اصلا اثر ستارهها نماند . نظم : نماند اندر فلك ز انجم نشانى * به نيلوفر بدل شد گلستانى [ 127 - وزير مكتفى . ] 127 و منها گويند وزير مكتفى بن معتضد ، قاسم بن عبد اللّه بود و بعد از او عباس بن حسين بجاى او نشست مشهور است كه چون قاسم بيمار شد عباس بعيادتش رفته پسران قاسم باستقبالش آمدند عباس دست ايشانرا ببوسيد قضا را در همانروز قاسم بمرد جايش را بعباس دادند چون او بتعزيت آمد اولاد قاسم دست او را بوسه دادند و اين صورتها در يكروز دست داد نظم : زير و زبر اگر شود عالم * اى بدخشى چه غم كه در گذر است كاين فلك همچو شيشهء ساعت * ساعتى زير و ساعتى زبر است