قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
75
تاريخ نگارستان ( فارسى )
[ 128 - خروج قرمطيان به زمان مقتدر . ] 128 من الوقايع مشهور است كه در زمان مقتدر در شهور سنه 319 تسع عشر و ثلثمأة قرمطيان بحرين و لحسا كه مقدمشان ابو سعيد جنابى بود در مكه قتلعام كرده چاه زمزم را از كشتگان پر و سه هزار كشته پيرامون حرم انداختند و حجر الاسود را كنده بردند در كنارى افكندند و از مكه بعزم جنگ مقتدر ببغداد آمده با پانصد سوار در كنار نهر ملك نزول كردند . مقتدر ابى ساج را كه يكى از اعيان امرا بود با سى هزار مرد بجنگ او فرستاد ابى ساج دشمن را خوار داشته پيش از جنگ بمقتدر نوشت كه ابى سعيد را گرفته به خدمت فرستم ! مقتدر در جواب نوشت كه جسر را قطع كن تا وى نتواند گذشتن ابى ساج بدين سخن التفات نكرده بابو سعيد پيكى فرستاد كه ميان من و تو صحبت قديم است تو را طاقت مقاومت من نيست يا باطاعت من درآى يا سر خود گير تا بسلامت بمانى ابو سعيد از قاصد پرسيد كه با ابى ساج چند مردند گفت سى هزار ابو سعيد گفت واللّه سى مرد نيستند پس از مردم خود يكى را گفت تا سر خود را بريد و ديگرى را حكم كرد تا خود را در آب غرق كرد و يكى خود را از بلندى بشيب افكند و گفت هركرا چنين لشكرى باشد از بسيارى دشمن نينديشد ترا از من امانست لكن ابى ساج را بزنجير بسته به تو نمايم و همانشب بر ابى ساج شبيخون زده جمعى را بكشت و بعضى را منهزم گردانيد و ابى ساج را اسير كرده با سگان بزنجير بست [ 129 - رسيدن خلافت بمقتدر عباسى . ] 129 من البدايع گويند چون حكومت باهتمام عباس بن حسين بمقتدر قرار يافت و او سيزده ساله بود مردم زبان طعن دراز كرده ، عباس از اين معنى متقاعد گشت خواست كه محمد بن متعضد را حاكم سازد اتفاقا او هم در آن ايام وفات يافت و ثانيا اراده نمود كه ابو الحسن را كه يكى از اولاد متوكل بود بر سرير حكومت نشاند قضا را او نيز در آن روز رحلت نمود و در خلال آن احوال در شهور سنهء 296 ست و تسعين و مأتين عباس وزير در دست حسين حمدان كشته گشت و جمهور معارف و اعيان بعبد اللّه بن معتمد بيعت نمودند به غير از مونس خازن و مونس خادم و غريب پسر خال مقتدر با مقتدر كسى ديگر نماند و كار به جائى رسيد كه دار الخلافه را از مقتدريان بپردازند بيكبار عبد اللّه بن معتمد را كه غافل نشسته بود گرفتند و بفرمودهء مقتدر سرش را در انبان آهن كردند تا بمرد و بيكبارگى امر فرماندهى بر مقتدر قرار قرار گرفت نظم : جهانرا از اين فتنه باهر سريست * كه رنج يكى راحت ديگريست [ 130 - بيزار شدن يونس الاستاد از مقتدر . ] 130 من النوادر آوردهاند كه يونس الاستاد بنابر ايقاع افساد حسين وزير از مقتدر روگردان شده بموصل روان گشت اولاد حمدان كه والى آنجا بودند بتحريك وزير مذكور در مقام مدافعهء يونس درآمدند جز داود بن حمدان كه با اخوان اتفاق نميكرد سبب پرسيدند گفت يونس را در ذمت ما حقوق بسيار است ميترسم كه در روز جنگ تيرى بر مقتل من آمده بشومى كفران نعمت از جان برآيم برادران او را منع كرده با سى هزار سوار بمقابلهء يونس شتافتند او با هشتصد كس كوشش نموده قضا را تيرى بر داود آمده از پاى درافتاد و آل