قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
73
تاريخ نگارستان ( فارسى )
بر سر آب نماز ميگزارد و بخاطرم رسيد كه آن شخص مردم را از عبور منع خواهد كرد و چون خدمتش از نماز فارغ شد پيش رفته و سلام كردم و او بيلى به من داده گفت خاك اين زمين را بركن چون بيلى چند به زمين زدم گفت ميدانى كه من كيستم گفتم نى ؟ فرمود كه من على بن ابى طالبم بعدد هر بيلى كه بر زمين زدى يكى از اولاد تو بحكومت رسند بايد كه آزار به اولاد من نرسانى . [ 122 - وليعهد كردن معتمد پسرش جعفر را . ] 122 من الوقايع گويند كه معتمد عباسى در شهور سنهء 261 احدى و ستين و مأتين پسرش جعفر را ولىعهد خود ساخته ملقب بمفوض باللّه گردانيد و بعد از مردن پسر ، برادر خود احمد را كه موسوم بود بموفق و چون او نيز در زمان حيات معتمد درگذشت معتمد در سنه 280 ثمانين و مأتين ابو العباس بن موفق را وليعهد گردانيد و در تاريخ آل عباس مذكور است كه بنابر رنجشى كه از پسر ديگر داشت ويرا در سنهء 275 خمس و سبعين و مأتين زندانى كرد و او تا حين وفات پدر در زندان بود مؤلف جامع الحكايت از احمد حمدان نقل مىكند كه از معتضد شنيدم كه گفت در حينى كه در زندان بودم دشمنانم در نابودى من ميكوشيدند و هرلحظه هراس بر من مستولى ميشد شبى از شبهاى مذكور خوابديده مرا اعتقادى تمام بزندگى بل ارتقاء بمدارج سعادات حاصل شد با خود قرار دادم كه در زمان حكومت بمعتضد ملقب گردم از آن خواب سه روز نگذشته بود كه پدرم را غشى طارى شده وفات يافت و من آزاد شده و بعد از عمم بر سرير حكومت نشستم نظم : تا نميرد يكى بناكامى * ديگرى شادكام ننشيند [ 123 - مهابت معتضد و اثر آن . ] 123 من مأثر السياسة آوردهاند كه سياست و مهابت معتضد بمرتبهء بود كه يكى از لشكريان خوشهء انگورى از باغ رعيتى به زور بستد و چون خبر بمعتضد رسيد از وى پرسيد كه از خيل كدام اميرى گفت از فلان معتضد او را با اميرش بكشت گفتند اميرش را چه گناه جواب داد كه در ايام عمم خون ناحقى كرده بود و من نذر كرده بودم كه چون نوبت به من رسد او را قصاص كنم ديگر آنكه امرا اتباع خود را در امثال اين امور تحذير نمايند كه اينها واقع نشود . [ 124 - وام تاجر بيكى از امراء معتضد . ] 124 حكايت مؤلف تاريخ عباسيه از محمد بن عبد الواحد هاشمى نقل مىكند كه تاجرى گفت پول مهمى نزد يكى از امراء معتضد داشتم و هيچگونه بحصول نمىپيوست هرچند امرا و اركان دولت در اين باب سعى نمودند فايدهء نداد بالضروره دست از آن بازداشته عزيمت سفرى كردم يكى مرا گفت علاج ديگر مانده است و دست مرا گرفته پيش پير خياطى برد كه بر در مسجد سوق الثلثاء كار ميكرد و اين ماجرا به دو رساند و من با خود گفتم ازين مرد چه آيد بهمهحال با او بدر خانه آن امير رفتم چون امير را از قدوم آن پير خبر دادند بيرون دويده ويرا در كنار كشيد و سبب تصديع پرسيد پير از روى عتاب گفت چرا دين اين فقير را نميدهى امير در دم درصدد مهمسازى شده آنچه نقد داشت داده و از براى تتمه مرهونى به من داد مرا حيرتى تمام دست داده بخاطر خوش روان