قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
71
تاريخ نگارستان ( فارسى )
[ 117 - شيفته شدن سعيد بر كنيزكى . ] 117 من المكارم در روضة الصفا از سعيد بن محمد الصفير منقول است كه گفت يكبارى منتصر مرا بيكى از اشغال ديوانى بمصر فرستاد و من در آنجا بكنيزكى شيفته شدم نظم : روى او عكسى از چراغ ارم * قد او گلبنى ز باغ ارم چشم او چشمهء ز فتنهء ناز * خال او تخم شوق اهل نياز گر برآرد بمطربى آواز * جان رفته بمرده آيد باز طاير روح را به نغمه و چنگ * برياض بقا دهد آهنگ خداوندش به بهاى گرانى او را مىخواست بفروشد . نظم : نرخ كالا ز حد چو درگذرد * رغبت از جان مشترى ببرد بعد از اتمام كارها بدار السلام شتافتم اما سوداى آن حور بر من روزگار تنگ آورده نزديك بود كه از زيور خرد مهجور باشم بيت : نه كنيزك بدست و نى نايم * محرمى كو كه پيش او نالم بالجمله بملازمت منتصر رسيدم و به نيكو خدمتى مقترن باحسان گرديدم پرسيد كه چه حاجت دارى من از غايت بىتابى داستان آن پرىپيكر را به خليفه گفتم و او اغماض كرده هيچ نگفت اما در خلال آن احوال گاهگاهى در بزم عشرت از آن وادى سخن شوقانگيز بر زبان آورده با من هزلها ميكرد ، تا آنكه روزى بخدمتش رسيده مرا گفت بنشين در آن اثنا آوازى از پس پرده به گوش من رسيده نزديك به آن بود كه مدهوش شوم پس روى به من آورده گفت اين آواز را ميشناسى ؟ گفتم آرى گفت او را خواهى ؟ گفتم حالا قطع طمع كردم فرمود اى سعيد به خدا كه اين جاريه را نخريدم الا براى تو . او را آزاد كردم و به تو بخشيدم و از آندم كه او را از مصر خريده پيش من آورده اند من بيش از يك نظرى به روى او نيفكندم پس او را بفرمود كه با زر و زيورى كه در سرو برداشت به من دادند . [ 118 - رنديكه در زمان منتصر بود . ] 118 حكايت گويند در عهد منتصر شخصى از قريش در مكه مباركه صلاى عيش در داده در بيت العشرة او نساء و رجال خوشحال و معاشران و دوشيزگان بهم شدت اتصال داشتند بيت : در سراى مغان رفته بود و آب زده * نشسته پيرو صلائى بشيخ و شاب زده القصه اين ترانه به گوش شحنهء آنجا رسيده حكم باخراج او واقع شد و او از نفس مكهء معظمه بيرون آمد و در عرفات بدان طريق اوقات ميگذرانيد فرماندار بدانست گفت اى دشمن خداى در ( مشعر ) بر فسق و فجور اقدام مينمائى او بر اين انكار كرده زمرهء اهالى