قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
65
تاريخ نگارستان ( فارسى )
او ميداد سردست او را گرفته پيش خود كشيد و دست به گلويش نهاده او را هلاك كرد القصه مؤلف تاريخ عباسيه گويد كه معتصم خليفه از كمال دلبستگى كه بمهم بابك داشتى از سامره تا عقبهء حلوان و از آنجا تا آذربايجان اسبان يام در هر فرسنگى بازداشته بود و فرقهء كه ايشان را دبابه گفتندى بر سر كوهها و تلها نشانده كه روزبروز نامهء او را بافشين بردندى و جواب به او آوردندى چنان كه در عرض چهار شبانهروز بلكه كمتر از آنقدر مسافت ، خبر به او رسانيدندى و روزبروز بر جزئيات حالات او اطلاع نمودى . [ 99 - تگركى كه در زمان معتصم در بغداد باريد ] 99 من العجائب در شوال سنه 224 اربع و عشرين و مأتين در زمان معتصم در بغداد تگرگى باريد كه هريك مقدار بيضهء مرغى بود از جمله تمام پرندهها و درندههاى صحرا را كشته از آدميان هفتاد كس بدان هلاك شدند و سراها و عمارات بسيار را خراب كرد و دگر آن روز صوتى هايل شنيدند و شخصى را نميديدند و او مناجات ميكرد كه الهى ارحم عبادك و اعف عبدك اما اثر قدمش ظاهر بود و يك گز درازى قدم داشت و يك وجب پهنا و ما بين قدمين او پنج گز بود . [ 100 - معتصم هشتم خليفهء عباسى بود . ] 100 من النوادر به صحت رسيده كه معتصم هشتم ولد است از عباس و هشتم حاكم است از آن طبقه و هشت سال و هشت ماه و هشت روز حكومت كرده چهل و هشت سال عمر داشت و هشت پسر و هشت دختر و هشت هزار غلام از او مانده هشت فتح بزرگ نمود و هشت ملك بزرگ را جبرا و قهرا خراب كرده و هشت بار هزارهزار دينار ميراث گذاشت و هشت قصر بنا كرده و هشتاد هزار اسب از او بازماند بنابراين او را بخليفهء مثمن مسمى گردانيدند . [ 101 - تحقيق واثق عباسى سد يأجوج و مأجوج را ] 101 من البدايع مؤلف كتاب نزهت القلوب از مسالك الممالك نقل مىكند كه واثق بن معتصم كه بعد از پدر بر سرير حكومت مستقر شد خواست تا بر حقيقت سد يأجوج و مأجوج اطلاع يابد بنابراين در سنه 228 ثمان و عشرين و مأتين سلام ترجمانرا با پنجاه نفر مرد با زاد و راحله بتفحص آن فرستاد و از سامره پيش صاحب ارمنيه و از آنجا نزد قيلان شاه صاحب شيروان و از آنجا نزد ملك آلان و از آنجا پيش صاحب سرير يعنى ملك باب الابواب كه حالا بدربند اشتهار دارد فرستاد و در آخر كتاب مذكور از عجايب مخلوقات روايت مىكند و العهدة عليه كه ملك آلان در حضور سلام ترجمان به شكار دريا رفت و ماهى بزرگى را صيد كرد در اندرون او كنيزكى صاحب جمال ديد با پيراهن و شلوارى از پوست آدمى تا زانوى او و دو دست بر روى ميزد و موى مىكند و نوحه ميكرد بعد از زمانى بمرد وى گويد مؤلف تاريخ مغربى تصديق اين روايت كرده آخر سلام از آنجا پيش ترخان ملك سرير رفت و ترخان با ايشان دليلان فرستاده بيست روز برفتند و بزمينى رسيدند كه از آن بوى ناخوش ميآمد و ده روز ديگر برفتند بشهرى رسيدند كه در اول مقام يأجوج و مأجوج بوده و خراب گشته بود و از آنجا نيز بيست و هفت روز ديگر برفتند به قلعهاى رسيدند نزديك كوهى كه سد در شعب آنست و