قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
43
تاريخ نگارستان ( فارسى )
تمولى تمام روى نمود بعد از استيصال برمكيان روزى بحمام رفته حمامى را گفتم كسى را بفرست كه مرا خدمت كند حمامى پسرى صبيح الوجه نزد من فرستاد قضا را در آن حال كمال افضال و حقوق نمك هريك از آل برمك بتخصيص فضل بخاطرم خطور كرده آن دو بيت بر زبانم جريان يافت بيكبار آن پسر را غشى طارى شده بيفتاد و از خود رفت مرا گمان آن شد كه او را جنونى عارض شده بيرون رفته حمامى را گفتم روا باشد كه مصروعى را نزد من فرستادى سوگند خورد كه اين جوان مدتى است در اينجاست هرگز او را ازين نوع عارض نشده و نميشد و چون آن پسر به خود آمد گفت قائل آن دو بيت كه خواندى كيست ؟ گفتم شعر منست پرسيد كه براى كه گفتهاى ؟ گفتم از براى پسر فضل گفت آن پسر حالا كجاست ؟ گفتم نميدانم گفت آن پسر منم و از شنيدن آن قطعه احوال سابق به ياد من آمد عالم در نظرم تاريك شد آنگاه بى خود گشتم محمد گفت چون دانستم كه او كيست گفتم چون ببركت ولادت تو صاحب چندين جهات شدهام بيا اى فرزند كه من پير شدهام و وارثى ندارم آنچه در تحت تصرف من است از فواضل انعام پدر تست همراه باش كه در پيش قاضى در حق تو اعتراف نمايم او از استماع اينحكايت آب در چشم آورده گفت واللّه آنچه پدرم به تو بخشيده هرگز از تو بازپس نستانم هرچند مبالغه نمودم كه بهر حال جزئى از من قبول كن نكرد . [ 57 - جوانمردى فضل بن يحيى برمكى . ] 57 حكايت مشهور است كه فضل فضيلت سخاوت را ، بار ذليت نخوت جمع كرده بود گويند يكى از خواص ارباب اختصاص يك بار جرأت نموده سبب اين پرسيد وى گفت اين هردو صفت را در عمارة بن حمزه ديدم مرا خوش افتاد و آن در خاطرم قرار گرفت بموجب العادة كالطبيعة الثانية بهيچوجه از من زايل نميشود . سعدى : خوى بد بر طبيعتى كه نشست * نرود تا بوقت مرگ از دست و قصه عمارة چنان بود كه پدرم در اوايل حال مهدى عامل بعضى از ولايات فارس گشته وزير دار الخلافه بنابر كدورتى كه با او داشت مال الاجاره را پيش از حصول محصول برو تحميل نموده محصلان غلاظ و شداد كه هريك مثل نمرود و شداد بودند برگماشت . قطعه : آواز گفتشان ببرد زهرهء حيات * اصوات زشتشان ببرد راحت از ضمير رفتارشان چو آتش و گفتارشان چو چنگ * ديدارشان عقوبت و آوازشان نفير گر در خيال دايه كند شكلشان گذر * كودك ز بيمشان نبرد لب بسوى شير و يحيى آنچه داشت نقد كرد باز كمبود داشت به من گفت چارهء اين به غير از عمارة كسى نميتواند كرد من گفتم اى پدر وى با ما عداوتى تمام دارد . مصراع : راضيم گر مددم علت عصيان نشود . فرمود بهرحال نزد او بايد رسيد و شمهء از درماندگى ما بعرضش رسانيد شايد