قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
41
تاريخ نگارستان ( فارسى )
افتاد خجل گشت از تغيرش عبد الملك دريافت على الفور بنياد انبساط كرده طعام طلبيد و چند لقمه تناول كرده بعد از آن جامى شراب ناب دركشيد و دستى لباس حرير طلبداشته درپوشيد جعفر كه از او آنها را چشم داشت نداشت تعجب نموده بغايت شكفته شد و دست ويرا بوسيده پيشش به دو زانو نشست و از روى ادب عرض نمود كه باعث اين زحمت چيست كه قدم به بنده خانهء خود رنجه فرمودهايد ؟ وى گفت منزل تو منزل ماست حالا وقت مقتضى اين حكايت نيست چون جعفر مبالغه از حد گذرانيد عبد الملك گفت چنان مىيابم كه مزاج رشيد از من منحرف شده چشم اصلاح از تو دارم جعفر گفت اين سهل است خدمتى ديگر اشارت فرما گفت چهار هزار درهم وام دارم و اداى آن را از خليفه اميدوارم جعفر گفت اين وجه حاضر است اما مرا حد آن نيست كه اين وجه بشما انعام كنم فردا خازن خليفه اين وجه را بعنوان قرض خواهد نمود ديگر خدمات را مترصدم عبد الملك گفت پسرى دارم كه شمهاى از قابليت و استعدادش بر تو واضحست فى الواقع استحقاق آن دارد كه خليفه او را بتفقدى سرافراز سازد جعفر گفت خليفه او را منظور نظر تربيت گردانيده ايالت مملكت مصر به دو عنايت نمود و دختر خود عاليه بانو را در سلك ازدواج او كشيد ابو اسحاق گويد چون سخن بدينجا رسيد با خود گفتم كه اينها همه توان شدن ليك قصهء دختر چگونه خواهد بود همانا كه جعفر را مستى شراب دريافته از سر مستى سخنى ميگويد تا انكه صباح بدار الخلافه رفته مجلس خليفه را مشحون باكابر و علما و قضاة ديدم مقارن آن حال عبد الملك درآمده خليفه انواع ملاطفت مبذول داشت گفت دلرا با تو صاف كردم و دختر خود عاليه را بحبالهء نكاح پسرت درآورده زمام دارائى و امارت مصر را بقبضهء اقتدار او نهادم و متضمن اداى دينت گشتم من از استماع آن مقالات و مشاهدهء آنحالات متعجب گشته چون مجلس عقد به آخر رسيد خود را بجعفر رسانيدم و استفسار آن اخبار نمودم گفت صباح چون پيش رشيد رسيدم كيفيت مجلس ديروز را از اول تا آخر به دو عرض كردم گفت آنچه تو گفتهء چنان است و از آن تخلفى نيست بعد از آنكه جعفر و پدرش يحيى و برادرانش فضل و محمد و موسى مدت هفده سال بدينمنوال زندگانى كرده دست ببذل اموال برگشادند آخر مزاج رشيد از ايشان برگرديده بتخصيص از جعفر بواسطهء حكايت همشيرهاش عباسه كه به او عقد كرده بود مشروط بر آنكه به دو دخول نكند و او نهانى تصرف نموده بود و ديگر اسباب كه در كتب تواريخ منظور است منحرف گشته در شب شنبه اول صفر سنهء 187 سبع و ثمانين و مأة ايشان را از ميان برداشت رباعى : عشق است كه شير نر زبون آيد ازو * بحريست كه ژرفها برون آيد ازو گه دوستئى كند كه روح افزايد * گه دشمنئى كه بوى خون آيد ازو