قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

38

تاريخ نگارستان ( فارسى )

چراغ همان بود اما بروايت مؤلف مروج الذهب آن گوهر حبل نام داشت و رشيد آن را به چهل هزار دينار و بعقيدهء مؤلف كامل التواريخ مهدى به صد هزار دينار خريدارى كرده آن انگشترى تا زمان مقتدر در خزانهء دار الخلافه بود و بعد از آن ناپيدا شد و خاصيت ديگر آن آن بود كه هريك از اكاسره و خلفا كه نام خود بر آن نقش كردند كشته شدندى و چون حك مىكردند مدتى مىماندند در روزى كه رشيد با بعضى از مخصوصان در كنار دجله نشسته بود خادمى از هادى خليفه بطلب آن خاتم پيغام رسانيد هارون از آن پريشان گشته گفت سبحان اللّه من اين همه ملك و مال ميراثى به دو ارزانى ميتوانم ديد و او يك قطعه سنگ كه نزد ارباب همت طمع در آن فى الحقيقة ننگست به من نميتواند ديد بعد از آن از كمال طيش و اضطراب آن را در آب افكند و از اينمدت پنجماه گذشته در روزى كه بر سرير فرماندهى نشست غواصان را طلبيده آنموضع را نمود قضا را اول بار كه فرورفتند آن دانه آبدار بدست آورده به نظر هارون آوردند ان هذا الشيىء عجاب [ 49 - ميرانشاه و در قيمتى كه در آب افتاد . ] 49 تمثيل در شهور سنهء 780 ثمانين و سبع مأة امير تيمور لشكر به خوارزم كشيد و اميرزاده ميرانشاه را مقدمه گردانيده او چون به منزل سه‌پايه كه يكى از منازل راه خوارزم است رسيد بنابر فرط حرارت آفتاب دمى در آب جيحون غوطه خورد و در آنوقت در قيمتى كه در گوش داشت بيرون كرده خواست كه بيكى از ملازمان سپارد ناگاه از دستش رد شده بدريائى چنان‌كه دعوى مساوات با عمان دارد افتاد اميرزاده از روى انفعال بغايت درهم شده حاضران از آن قرين صدگونه الم گشتند مؤلف فتوحات گويد : كه برأى العين مشاهده نمودم كه بعد از ساعتى دانهء مذكور بر سر نى پارهء بند شده بود سر از آب برآورده و بيكبار ملازمى را نظر بر آن افتاده فرياد برآورد كه اينك دانه و شاعر در باب آن گفته نظم : درى كه بشب نمود همچون مهتاب * از گوش شهنشاه درافتاده به آب تا خاطر پاك او ملالت نبرد * نى پارهء آورد ز دريا بشتاب بالجمله در روز بيعت رشيد عمش سليمان بن جعفر و عم پدرش عباس بن محمد و عم جدش عبد الصمد بن على حاضر گشتند و با وى بيعت كردند آورده‌اند كه مهدى اول هادى و بعد از آن رشيد را ولىعهد گردانيده بود اما هادى در اوان حكومت خواست كه پسرش جعفر بعد از او وارث تخت و افسر شود لاجرم بعضى امرا بتخصيص عبد اللّه بن مالك خزاعى دست بيعت بجعفر داده آن را مؤكد به نذر حج پياده گردانيده بود در اينوقت كه رشيد بحكومت رسيد جعفر خود را خلع نموده بنابر رفع مواد هم‌وغم با عم مبايعت نمود عبد اللّه بدغدغه افتاد كه آيا حسب الشرع نذر معهود بحيله از او مدفوع و مردود ميتواند شد يا نه فقهاى آن عهد متفق اللفظ و المعنى گفتند حج بر تو واجب است بنابراين پياده از بغداد عازم حجاز شد و نمدها بر راه او ميگسترانيدند و او بدين نمط حج گزارده