قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

39

تاريخ نگارستان ( فارسى )

وفا به نذر خود نمود . [ 50 - هرقل رومى و زيارت بيت المقدس . ] 50 تمثيل گويند كه هرقل قيصر روم معاصر حضرت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بود چون از براى استيلاى فارس قرين صدگونه الم بود نذر كرد كه چون دست لشكر خسرو پرويز كوتاه گردد و عروس فتح جلوه‌گر شود از قسطنطنيه پياده بپاى برهنه به زيارت بيت المقدس رود مجنون : على اذا لاقيت ليلى بخلوة * زيارة بيت الله رجلاى حافيا لاجرم چون او را فتح عجم بموجبى كه از سورهء كريمهء الم غُلِبَتِ الرُّومُ مفهوم ميگردد روزى شد . بعد از آن وفا بعهد خود كرد و همچنين در راه او فرش مىانداختند و به روى آنها از گل و رياحين فرش ديگر ميساختند نظم : همى نهاد چو مه پاى بر سر ديبا * هميكشيد چو خورشيد بر فلك افر [ 51 - يحيى بن عبد اللّه علوى با فرزند زبير عوام . ] 51 و من النتايج آورده‌اند كه در سنهء 176 سته و سبعين و مأة حضرت يحيى بن عبد اللّه ابن حسن بن على عليه السلام در گيلان ظهور كرد جمعى كثير در ظل رايت او مجتمع گشتند و اين خبر برشيد رسيد فضل بن يحيى برمكى را بكفايت مهم مذكور نامزد گردانيده امان‌نامهء مسجل بسجل جمهور قضات و خطوط بنى هاشم و بنى عباس بوى ارسال داشت القصه يحيى بدان استقبال كرده نزد رشيد آمد . بعضى از ارباب فساد در حق او بنياد فتنه و ايقاع فساد كردند از جمله شخصى عبد اللّه نام از اولاد زبير بن عوام برشيد گفت كه يحيى مرا به خود دعوت مينمايد با آنكه عداوت مرا با خود ميداند معلوم است كه دوستانرا همه بحلقهء ارادت درآورده است كه نوبت بدشمنان رسيده رشيد از اين سخن بر خود پيچيده يحيى را حاضر نمود زبيرى آن سخن را در حضور وى اعاده كرده يحيى بر گفتار آن مكار نابكار انكار كرده قرار بر مباهله دادند هردو در حضور رشيد دو ركعت نماز گزارده يحيى انگشتان دست راست در انگشتان او افكنده گفت بارخدايا اگر من زبيريرا دعوت كرده‌ام مرا به عذاب خويش هلاك گردان و با حول و قوت خود گزار و اگر در حق من دروغ گفته او را هلاك و با حول و قوت خود گزار آمين يا رب العالمين پس او را بفرمود تا بمدعاى خود دعا كند پس از آن اهل مجلس متفرق شده زبيرى به خانه خود رفت مؤلف تاريخ عباسيه گويد كه ابو يونس گفت كه از عبد اللّه بن عباس بن حسن بن عبيد اللّه بن العباس معروف بخطيب شنيدم كه گفت : من و پسرم در آن محل حاضر بوديم چون بوثاق آمديم هنوز لباس بيرون نكرده بوديم كه ملازم زبيرى باستدعاى من آمد و من او را با پسر خود نزد او فرستادم پسر على الفور بازپس گشته و خبر فوت زبيرى به من رسانيد در اين سخن بوديم كه كس رشيد بطلب من آمد و من با پسر در راه ميگفتم كه اگر يحيى بدين كرامت دعوى نبوت كردى شايستى چون رشيد ما را ديد گفت يابن عباس خبر زبيرى شنيدى گفتم آرى سپاس مرخدايرا كه او را