قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
37
تاريخ نگارستان ( فارسى )
و ادراك نادرهء بسيط خاك بود چنان كه يافعى از كتاب مقتبس نقل نموده كه در ايام او شخصى كحال كه در ازالهء ظلمت چشم بىنظير بود ارتحال نمود خلايق را از فراق او ديدهء امل تاريك شد شمهء از اين نكات بخليل حكايت كردند وى گفت آيا از او نسخه مانده ؟ گفتند نى پس اشارت كرد تا اوانى كه در آنجا داروى مذكور را ترتيب ميكردند حاضر ساختند يكايك آنها را بوئيده و پانزده نوع استخراج نمود قضا را بعد از مدتى نسخهء آن ظاهر شده شانزده قسم يافته پانزده موافق و يكى ديگر كه وى از آن غافل مانده بود مصراع : چون او نديده ديدهء ايام ديگرى [ 47 - داستان حكيم شامى كه نابينا شد . ] 47 تمثيل هم وى گويد كه حكيمى را در بلاد شام بيكبار نور ديده زائل شده روز و شب بر فقدان آن ميگريست و مطلقا نميدانست كه منشاء چيست تا آنكه خبر حكيم حاذقى در هند شنيده رخت اميد بدانسو كشيد چون به نظر حكيم رسيد وى گفت همانا كه در روز گرمى بر مار مردهء كه در شورهزارى افتاده بود شاشيدهء و بنابر بخارى كه از آن بلند شده كور شدهاى بعد از آن غلامى را اشارت كرد تا داروئى حاضر گردانيده در چشم او كشيده در طرفة العينى او را از آن تشويش وارهانيد چون حكيم شامى به وطن خود مراجعت نمود درصدد امتحان آن برآمده مارى پيدا كرده بكشت و در شورستانى انداخت بعد از مدتها در روز گرمى رفته و بر آن بول كرده مكفوف البصر شد بالضروره نوبت ديگر سفر هند اختيار كرد در راه بغلام خود سفارش كرد كه هرگاه كه حكيم ميل در چشم من كشد آن را از دست او ربوده در دهان من انداز كه من حقيقت آن را معلوم كنم چون بدانجا رسيد متفكر بمجلس آن حكيم درآمده و آغاز زارى كرده حكيم فرمود كه ترا ديدهام وى انكار كرده استدعاى معالجه نمود حكيم داروى مذكور را طلب داشته در اثناى آنكه ميل در چشم او ميكشيد غلام آن را از دست حكيم كشيده در دهان خواجه انداخت و حكيم مذكور از طعم و بوى آن نود و نه ادويه را تحدس كرد و يك داروى ديگر كه صد تمام شود بخاطرش نرسيده آخرش چون بديار خود رسيد تمامى آنها را جمع نموده از تركيب آنها معالجه خود كرده شفا يافت . [ 48 - مهدى عباسى با انگشتر ياقوت . ] 48 و من الغرائب گويند از پدر انگشترى ياقوت بدست مهدى افتاده بود كه مادر دوران گوهرى چنان در رحم كان نپرورده و ديدهء مشترى به ندرت و نفاست آن انگشترى نديده بود . سعدى : كه بودش نگينى در انگشترى * فرومانده در قيمتش مشترى ميراث بهارون رسيده در انگشت داشت ابو ريحان خوارزمى گويد كه ياقوت مذكور منقار نام داشت و از خزانهء اكاسره دست بدست بمهدى عباسى رسيده بود و او آن را برشيد بخشيد و آن جوهرى بود شفاف و نورانى كه خانهء تاريك را روشن گردانيدى و گوهر شب