قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

433

تاريخ نگارستان ( فارسى )

گروهى با زكى خان كه خواهان محمد على خان دامادش بود موافق شدند اين دو دسته آشوب برپا كرده بجان يكديگر افتادند چنانچه سابق گفتيم جنازهء كريمخان تا سه روز براى اين دو دستگى بر زمين مانده دفن نشد سرانجام زكى خان بر ديگران چيره شد ناگزير چون ابو الفتح خان را هواخواهان بسيار بود نام شاهى بر وى نهاد صادقخان برادر كريم خان بگرفتن شيراز آمد پس از چند روز گيرودار چون كارى از پيش نبرد ناچار بكرمان رفت . على مراد خان كه از سرداران كريم خان بود و در تهران توقف داشت با سپاه خود باصفهان آمد زكيخان از شيراز ابو الفتح خان را برداشته بجنك على مراد خان آمد . در ايزد خواست ابو الفتح خان على مراد خان را مغلوب كرده بقتل رسانيد سپس بشيراز بازگشت . صادقخان از كرمان كمر چاكرى ابو الفتح خان را بسته بشيراز آمد پس از چندى ابو الفتح خان و ديگر برادرانش را گرفته در زندان كرد و خود به فرمانروايى پرداخت . شعر : چو ميدانستى افتادن بناچار * نبايستى چنان بالا نشستن بپاى خويش رفتن به نبودى ؟ * كز اسب افتادن و گردن شكستن [ 733 - امارت زكيخان . ] 733 من الحوادث گويند چون كريمخان درگذشت زكيخان امور شاهى را بدست آورد و چون امرايى چند مانند ناصر على خان و پسران شيخ على خان با سلطنت زكيخان موافق نبودند لاجرم ارك را به تصرف آورده باسباب حصار دارى پرداخته و نام پادشاهى بر ابو الفتح خان نهادند و چون زكيخان چنان ديد پادشاهى را ميان ابو الفتح خان و پسر ديگر كريمخان كه محمد على خان باشد و دامادش بود شركت نهاد كه هردو با يكديگر مباشر امور شوند و چون هنوز سن ايشان اقتضاى كفايت سلطنت نمىكرد خود را محافظ ايشان قرار داده چرخانيدن كارها را به گردن گرفت و در انجام با يارى على مراد خان كه از امراى مشهور و دخترزادهء يوداق بود و نسبت خواهرزادگى با زكى خان داشت كار ميكرد و اين دو بمحاصرهء ارك مشغول شدند . و چون گرفتن ارك كار آسانى نبود زكيخان از روى مكر سوگند ياد كرد كه از گذشته درگذرد و ايشان را در كارهاى خطير كشور شريك كند ايشان نيز فريب سوگند او را خورده ارك را از دست دادند و در دم گرفتار و به بدترين حالى نابود شدند شعر : نفس ظالم مثال زنبور است * كه جهانش ز دست مىنالند صبر كن تا بيوفتد روزى * كه همه پاى بر سرش مالند [ 734 - آمدن صادقخان از بصره . ] 734 ايضا نقل است چون گزارش مرك كريمخان بصادقخان رسيد شهر بصره را رها كرده بشيراز رفت و چون نزديك آن رسيد پسر خود جعفر خان را كه همشيره‌زادهء زكيخان بود براى خاطر جمعى و عهد و پيمان نزد او فرستاد جعفر خان