قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

434

تاريخ نگارستان ( فارسى )

از آثار زكيخان تزوير يافته چگونگى را به پدر خويش صادقخان بگفت كه اگر داخل شهر شود آنچه بفرزندان شيخ على خان و امراى ديگر كرده است با وى نيز همان خواهد كرد صادقخان از اينرو مخالفت زكيخان را كمر بست و اسباب محاصرهء قلعه را آهنك نمود زكيخان ابو الفتح خان را كه با پسر عم خود دم از موافقت ميزد با سه فرزند صادقخان كه در شيراز بودند و بنام محمد تقى خان و على نقى خان و حسين خان در زندان افكند و چنانچه گفتم نام پادشاهى بر ابو الفتح خان و برادرش على محمد خان نهاده و خود قيام بامور سلطنتى كرد و دروازه‌هاى شيراز را بسته به سپاهيانى كه با صادقخان بودند آگهى كرد كه هركس با صادقخان در جنك ثبات ورزد اموال و عيالش كه در شيراز است در معرض تعرض خواهد بود چون اين گزارش بسپاه صادقخان رسيد از اطراف وى پراكنده شدند صادقخان ناچار با سيصد تن از ملازمانش بكرمان گريخت زكيخان محمد حسين خان زند هزارهء سركردهء سواره را بتعاقب صادقخان فرستاد و در تنك ارسنجان از اطراف شيراز بجنگيدند اما صادقخان غالب شده محمد حسن خان را بآخرت فرستاد و خود با ملازمانش به رفسنجان پناه برد و بنابر قول برخى بقلعهء بم رفت و چون والى قلعه از ياران صادقخان بود با وى مردمى كرده از او نگاهدارى نمود . شعر : دوست مشمار آنكه در نعمت زند * لاف يارى و برادرخواندگى دوست آن دانم كه گيرد دست دوست * در پريشان‌حالى و درماندگى [ 735 - آگهى زكيخان از آمدن على مراد خان ] 735 من اثر الظلم چون زكيخان از ورود على مراد خان آگهى يافت سپاهى فراهم كرد و باصفهان راند و چون به ايزد خواست رسيد مردم آنجا را خواسته و مدعى شد كه مبلغى از ماليات را نرسانيده‌اند و آن وجه سيصد تومان آن وقت بوده مردم ايزد خواست منكر آن وجه شدند زكيخان دستور داد تا هيجده نفر از رؤساى آنجا را بسرايى كه مشرف بر دره بود به زير اندازند بعدا يكى از سادات را كه بزهد مشهور بود حاضر كرده مدعى شد كه مبلغى از آن وجه نزد اوست سيد هرچه بر بىگناهى خود استدلال كرد به جائى نرسيد و بامر زكيخان او را با خنجر كشتند و از بام به زير افكندند و بعد فرمانداد تا زن و دخترش را بقراولان ما فى سپارند اما مافيان از اين كار گويا بسيار متأثر شده بر سر زكيخان ريخته او را بقتل رسانيدند ظاهرا اين واقعه روز آدينه سلخ ماه جمادى الاولى سال هزار و صد و نود و سه هجرى واقع شد شعر : نه نيكان را بد افتاده است هرگز * نه بدكردار را فرجام نيكو بدان رفتند و نيكان هم نماندند * چه ماند نام زشت و نام نيكو بعد از قتل زكيخان صادق خان زند فرزندان كريمخان را در زندان افكنده سپس