قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
426
تاريخ نگارستان ( فارسى )
مقدم او را گرامى داشته اظهار خشنودى كردند و ساير شهرستانهاى عراق عجم نيز بپادشاهى كريمخان موافقت كرده رام شدند كريمخان نيز در دلجوئى از آنان ميكوشيد زيرا ميدانست كه تنها بسبب ميل مردم بود كه باوجود شكستهاى مكرر كه برخى از اوقات بنااميدى كشيده بود همينكه اندك يارى روى ميداد كارش نيرومند ميشد . شعر : شهى كه پاس رعيت نگاه ميدارد * حلال باد خراجش كه مزد چوپانى است و گرنه راعى خلق است و زهر مارش باد * كه هرچه مىخورد آن جزيت مسلمانى است كريمخان بعد از انتظام بلاد شيخ على خان را با فوجى از مردان كارديده بتعاقب محمد - حسن خان قاجار بمازندران فرستاد و چون در دو قبيلهء خان قاجار و محمد حسن خان امير قبيلهء يخارى باش نزاع خانگى بود و گويا كريمخان امير حسين خان را به نويدهايى شاد كرده بود از اينرو حسين خان با خان قاجار مخالفت ورزيد و به شيخ على خان پيوست و بسبب اين خيانت جمعى از نزديكان و ياران او كه با محمد حسن خان بودند به حكم وى بقتل رسيدند و اين عمل كينههاى گذشته را تازه كرد از اينرو خان قاجار شكست خورده و در ميدان نبرد اسب خان قاجار بسر درآمد تا خواست برپاى خيزد گروهى بوى رسيدند كه از آن جمله يكى از امراى قجر بود كه اول جنك از وى روىگردان شده او را از پاى درآوردند . امراى معتبر قبيلهء اشاقهباش و فرزندان محمد حسن خان با آقا محمد خان خواجه پسر بزرگش باويماقات تركمانان گريخته و بعد از چهار سال مصلحت در آن ديدند كه بكريمخان پناه برند كريمخان نيز با ايشان بمهربانى رفتار كرد . شعر : مكافات بدى كردن حلالست * چو بىجرم از كسى آزرده باشى بدى با او روا باشد و ليكن * نكوئى كن كه با خود كرده باشى [ 716 - رفتن شيخ على خان بمازندران ] 716 من حسن الخلق مؤلف تاريخ خسروان گويد : چون كريمخان شيخ على خان زند را بمازندران فرستاد خود نيز به تهران آمد و دو سال در آنجا مقام كرد و خلوت كريمخانى و ديوانخانهء بزرك كه در جشنها اكنون تختگاه پادشاهان قاجار است از ساختمانهاى اوست و چون سر محمد حسن خان قاجار با آقا محمد خان فرزند بزرك وى را با ديگرانش در تهران بدرگاه كريمخان آوردند از ديدن سر محمد حسن خان روى ترش كرده افسوس بسيار خورد و كشندهء او را نزد خود راند و آقا محمد خان را پيش خود خواند و در پهلوى خويش بنشاند و بسيار گرامى داشت و فرمود هرگز فرمان بكشتن پدرت نداده بودم خدا روى قجرهاى دولو را سياه كند كه مايهء اين كار شدند و من و هيچيك از زندها به خون او انباز نبوديم پس از آن فرمانداد كه سر محمد حسن خان را در شاهزاده عبد العظيم