قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
351
تاريخ نگارستان ( فارسى )
بن محمد بن ميرانشاه ميرزا سلطان احمد بن سلطان ابو سعيد ميرزا بابر بن عمر شيخ بن سلطان ابو سعيد ميرزا همايون محمد بن ميرزا بابر صد و پنج سال بنوبت سلطنت كردند . [ 592 - قرايوسف كه با دلاورى بشاهى رسيد . ] 592 من آثار الشجاعة چون قرايوسف بن قرامحمد تركمان قراقوينلو كه از توابع سلطان اويس ايلكانى بود از غايت شجاعت و نهايت رشد بر معارج حكومت عروج كرده قدم در وادى مخالفت صاحبقران مىنهاد و گاهگاهى با سلطان احمد جلاير اتفاق نموده هرچند وقت بحدود عراقين آمده فتنه مىانگيخت و در سنهء 803 ثلاث و ثمانمأة كه امير تيمور بالكليه بغداد را از گماشتگان سلطان احمد اخراج نموده به نبيرهاش ميرزا ابا بكر بن ميرانشاه و ولايات عراقين و آذربايجان را بامراى ذوى الاقتدار سپرد . بيكبارگى خاطر اقبال ناظر از آن وادى جمع نمود و عنان خويش بسمرقند معطوف داشت بامراى سرحد سفارشها نمود از جمله بامير دولدادى حاكم قلعهء اونيك كه در اعتبار و اعتماد از همگنان در پيش بود گفت سلطان احمد و قرايوسف دست از اين ممالك نخواهند داشت زنهار كه از جانب ايشان غافل نشوى اگرچه رعايت جانب سلطان احمد سهلست زيرا او مردى با جنك مخالف و صلح مشربست اما زنهار و هزار زنهار كه از قرايوسف غافل نگردى و از او تا توانى برحذر باش و اگر دستيابى در دفع او تقصير مكن . مثنوى : حذر از ملنكو حذر زينهار * كه عفريت دهر است و كهنهسوار آخر ميرزا ابا بكر باتفاق پسر عمش ميرزا رستم بن عمر شيخ در زير حله بكنار نهر النعيم با قرايوسف محاربه نموده يارعلى برادرش را بقتل آوردند و او از آنمعركه جان بدر برده بسلطان مصر متوسل شد . حاكم او را و سلطان احمد را مقيد ساخته ميخواست كه نزد امير تيمور فرستد در آن اثنا خبر مرك امير بدانجا رسيده هردو از قيد رها شدند قرايوسف با هزار تركمان كه همراه او بمصر رفته بودند از آنجا فرار كرده تا كنار آب فرات با امراى سر حد و مستحفظان شوارع صد و هشتاد نوبت جنك كرده در اكثر آنمعارك ظفر او را بود . [ 593 - داستان يكى از ملازمان قرايوسف . ] 593 من الوقايع گويند در حينيكه قرايوسف در حبس بود ملازم و معتمد مخصوص او پير عمر نام سقائى كرده آنچه حاصل شدى در وجه اهل و عيال قرايوسف صرف نمودى و آخر ملازم امير شيخى حاكم شام شد ليك دقيقهء از دقايق از مراعات ولىنعمت قديم فوت ننمودى تا زمانى نمامان بامير شيخى رسانيدند كه قرايوسف لعلى قيمتى دارد هرچند از او خواستند قسم ياد كرد كه ندارم آخر عورت او را شكنجهء غليف كردند اصلا اقرار ننمود آخر پير عمر را در خلوتى خواسته گفت اين لعل در موى سر منست و من ميدانم كه در زير شكنجه خواهم مرد بعد از فوت من آن را بايد بردارى و بقرايوسف رسانى كه قيمت اين در وجه مصالح خود مصروف دارد چون قرايوسف از آن واقف شد ، او را از آن منع نمود و لعل را از او ستانده