قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
352
تاريخ نگارستان ( فارسى )
تسليم كرد . [ 594 - كشته شدن ميرزا ميرانشاه . ] 594 من الوقايع چون ميرزا ميرانشاه بن امير تيمور در بيست و چهارم ذيقعده سنهء 810 عشر و ثمانمأة در حوالى سردزد و تبريز در جنك قرايوسف بقتل آمد ميرزا شاهرخ انتقام او را در دل گرفته در سنهء 823 ثلاث و عشرين و ثمانمأة بعزم مدافعهء او نهضت نموده برى رسيد با آنكه در آنوقت دويست هزار سوار كينهگذار كه هريك خود را از رستم و اسفنديار كم نميدانستند قطعه : ملك مانند و ديو آئين فلك تأثير و كوه آلت * نهنك آسيب و شير آفت پلنك آشوب و پيل افكن دليرانى كه گردونرا بنوك رمح سياره * ربودندى چو گنجشكان بمنقار از زمين ارزن در ظل رايت فتح آيت آن پادشاه مجتمع بودند و چون صيت صلابت و آوازهء شجاعت و مهابت قرايوسف حوالى خاطر همگنانرا تركتاز كرده بود و خواب و آرام را بغارت برده بنابراين جمع حفاظى كه در اردو بودند شاهرخ جمع نمود كه بجهة استيصال او بختم إِنَّا فَتَحْنا اشتغال نمايند حفاظ دو هزار نوبت تلاوت كردند و چون خبر ورود شاهرخ برى در تبريز بوى رسيد به نيت سبرباوجان آمده در آن اثنا او را عارضهء روى نمود و در شنبهء هفتم ذيقعده بساط نزاع در نورديده بعالم ديگر انتقال نمود و يكى از شعرا در آن باب گفته بيت : بساط حكومت بگسترده بود * ولى هيچ فرصت ندادش حيات چنين طرفه منصوبهء كس نديد * ز يك سوى شهرخ ز يكسوى مات منشور است كه تراكمه از مرك او سراسيمه گشته اردوئيكه بدانسان جمع كرده بود بيكطرفة العين دست از هم داده ويران گشت و او را بر سرير گذاشته كوچ كردند بعضى طمع در حلقهاى زر كه در گوش او بود كرده گوشهايش را با حلقها بريده بردند و او را برهنه كرده بر روى خاك انداختند . نظم : گوهر پند مرا كن گوشوار * بهر عبرت حال يوسف گوشدار [ 595 - مردن قرايوسف . ] 595 حكايت آوردهاند كه چون قرايوسف بمرك فجأ بمرد هيچكدام از فرزندانش بر سر او حاضر نبودند و آنچنان آشوبى در اردوى او افتاد كه كسى بدفن و كفن او مشغول نشد و گوش او را با گوشوار بردند اين خبر بعد از چهار روز در رى بميرزا شاهرخ رسيده بسرعت تمام روانه بدانسوى شد ميرزا اسكندر ولد قرايوسف در قلعهء النجق بود بيرون آمده ايل متفرق را جمع كرده آمد و با شاهرخ ميرزا مصاف داد و ميمنه و ميسرهء ميرزا را درهم شكسته آخر بواسطهء تدبير امير شاه ملك كه آوازه درانداخت كه فلان پسر قرايوسف را كشتند و اسكندر آن را شنيد مغلوب شد و اين جنك سه روز كشيد كه روز كوشش كرده شب فرود مىآمدند باز صباح بر سر جنك ميرفتند آخر اسكندر بجانب روم گريخته قراعثمان