قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

16

تاريخ نگارستان ( فارسى )

[ 5 - داستان اسماعيل هرقلى . ] 5 من الخوارق مؤلف كشف الغمة گويد : من اكثر اوقات قصهء غريبهء اسماعيل هرقلى را كه در اين نزديكى روى نموده بود بنابر غايت غرابت ميگفتم قضا را روزى يكى از حضار گفت من شمس الدين محمد پسر صلبى اسماعيل مذكورم مرا آن حسن اتفاق خوش افتاده از او سئوال كردم كه ران پدر خود را در وقت عرض مرض ديده بودى گفت نه در آنوقت خرد بودم اما بعد از صحت مشاهده كرده بودم موى از آن رسته بود شرح اين قضيه آنست كه اسماعيل هرقلى را ريشى در ران راست پيدا شده بود و به هيچ چيز به نميشد آخر درد خود را بجناب سيد رضى الدين بن طاووس قدس سرهما گفت سيد جراحانرا طلبداشته از ايشان علاج پرسيد ايشان همه باتفاق گفتند كه علاج اين منحصر است در قطع و قطع آن جايز نيست زيرا كه اين قرحه در حوالى رك اكحل واقعست و در قطع اين ماده احتمال انقطاع آن رك است و انقطاع آن مستلزم هلاك است سيد چون در آنوقت متوجه بغداد بود ، او را همراه برده بجراحان آنجا نيز رجوع نمود ايشان بعينه همان جواب گفتند اسماعيل گويد چون قطع نظر از علاج كردم مرا يأس تمام دست داده متوجه مشاهد مقدسهء سامره شدم و از روى عجز و شكستگى و دردمندى روى طاعت به قبله دعا آورده شبها احيا مىنمودم و از بواطن ائمه هدى استعانت ميكردم تا روزى بواسطهء تطهير بدن بكنار دجله رفته در وقت مراجعت از آنجانب چهار سوار ديدم شمشيرها در ميان بسته يكى پشمينه پوشيده و يكى نيزهء در دست داشت به من رسيده سلام كردند من جواب گفتم آن نيزه‌دار بجانب راست پشمينه‌پوش و آن دو سوار ديگر بر جانب چپ او بودند پس آن پشمينه‌پوش به من گفت تو فردا نزد اهل و عيال خود خواهى رفت ؟ گفتم آرى فرمود كه پيش من آى تا زخمت را ببينم پيش رفتم دست دراز كرده آن را بيفشرد چنان كه درد بسيارى كرد آن نيزه‌دار گفت افلحت يا اسماعيل مرا از شناختن او تعجب آمده گفتم افلحنا و افلحتم ان شاء الله تعالى و هم او مرا گفت اينحضرت ، امام است من بيتاب شده ران و ركاب عظمت انتسابش را بوسيدم و در ركابش دويدم آن حضرت گفت برگرد من گفتم هرگز از ملازمت شما جدا نخواهم شد بار ديگر فرمود برگرد كه صلاح در اين است و من در رفتن اصرار ميكردم آن نيزه‌دار گفت شرم ندارى كه سخن امام را نميشنوى بالضروره توقف كردم چون آنحضرت اندكى رفت روبازپس كرده فرمود كه چون ببغداد برسى مستنصر ترا طلبداشته چيزى به تو خواهد داد زينهار نستانى . مرا حيرتى بيشمار روى نموده ايشان را از نظر غايب يافتم بعد از آن متوجه مشاهد عليه شده از مردم كيفيت سواران استفسار ميكردم گفتند ميتواند بود كه شرفاء اينجا باشند گفتم خير بلكه حضرت امام بود گفتند امام عليه السلام پشمينه‌پوش يا نيزه‌دار بود ؟ گفتم پشمينه‌پوش گفتند چرا زخم خود را به دو ننمودى ؟ گفتم در آن وقت مرا چندان دهشت