قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

17

تاريخ نگارستان ( فارسى )

دست داده بود كه بيدست‌وپا شده اصلا از خود خبر نداشتم و در آنمحل به حال خود افتاده بودم ليك زخم به دو نمودم پس غفلتا ران راست را ملاحظه نموده اثرى از زخم نيافتم بنابراين مرا از كمال دهشت گمان آن شد كه مگر آن ريش در ران چپ بوده لاجرم آن را نيز گشاده اصلا اثرى نيافتم بنابراين مردم بر من هجوم كرده لباس مرا بواسطهء تبرك وصله‌وصله ميبردند و بدان رسيد كه من در زير دست‌وپا هلاك شوم پس خدام آن عتبات مرا از ميان خلايق بيرون برده بخرابهء رسانيدند و آنشب در آنجا بسر برده صباح متوجه بغداد شدم چون مردم شهر از اين قضيه اطلاع يافتند خلقى بىنهايت بر سر من جمع شده هيچ نمانده بود كه مرا خفه نمايند و سيد رضى الدين چون واقف شده بود خود را به من رسانيده مرا از آن مهلكه خلاصى داد بعد از آن مرا نزد وزير مستنصر كه قمى بود برده من شرح اين قضيه را تقرير نمودم وزير جملهء حكما را حاضر نموده از ايشان پرسيد كه بر تقدير آن‌كه مادهء را قطع كنند و آنكس نميرد چندگاه علاج پذيرد همه گفتند لااقل دو ماه اما در آنموضع مغاك سفيد پيدا شود و مو از آنجا نرويد گفت چند وقتست كه ريش اين درويش را شما ديده‌ايد گفتند ده روز است پس بأشارت وزير من ران خود را برهنه كردم يكى از حكما فريادى برآورد كه هذا عمل المسيح و سيد عليه الرحمه نعرهء زده و بيهوش شد و اهل مجلس را حيرت تمام دست داده بعد از آن وزير مرا نزد مستنصر برد بعد از استماع آن حال اعجاز مآل هزار دينار به من انعام فرمود و من بفرمان صاحب الزمان آن را قبول نكردم شمس الدين محمد مذكور ميگفت من در زمانى كه پدرم رحل اقامت در بغداد انداخته بود باميد ادراك اين سعادت در چند روز بسامره رفته بازمىآمدم چنان كه در زمستان آنسال قريب چهل نوبت آمدوشد نموده بودم اللهم ارزقنا شرف لقاءه و احشرنا تحت لواءه [ 6 - زن جذام گرفته ] 6 تمثيل ابن جوزى گويد كه در شهور سنهء 474 اربع و سبعين و اربعمأة در واسط زنى را جذام پيدا شده بود مرتبه‌مرتبه بينى و لبها و انگشتان افتاده تمام اندام او منقضى گشت آخر شوهر و پسرش از او تنفر كردند و در آن حوالى او را بصحرا افكندند پسرش هرروز دو گرده نزد وى برده مىافكند روزى بپسر گفت حسبنا الله جرعهء آبى بده تا بياشامم وى قرصها را بدستور نزد وى انداخته بگريخت و چون تشنگى بر او غلبه كرده جوى آبى در آنحوالى بود خود را در آن انداخت به مجرد آن اندك حركت او را غشى دست داده از كمال شكستگى و خوارى بر روى خاك اوفتاد بيكبار كرم نامتناهى الهى بر حسب فحواى غمزداى انا عند المنكسرة قلوبهم و المندرسة قبورهم نظم : چو دلهاى شكسته هست مهمانخانهء عزت * خوشا حلواى نوميدى زهى پالودهء حرمان