قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

341

تاريخ نگارستان ( فارسى )

تاخته سرش را بريدند و بر پيشگاه طاق مدرسهء ميرزا آويختند نظم : مرد كه با خون تن خود بد است * چون نگرى دشمن جان خود است خسرو از اهل رحمى آن مگوى * قطع رحم را رحم آمد گلوى و از نوادر اتفاقات آنكه : تاريخ پدر و پسر را عباس كشت و بابا حسين كشت يافته‌اند بيت : الغ بيك آن شاه جم اقتدار * كه دين نبى را از او بود پشت چو عباس كشتش بتيغ جفا * شنو سال تاريخ عباس كشت ايضا باباحسين كشت شب جمعه‌اش بتير * تاريخ قتل اوست كه باباحسين كشت [ 567 - تغيير يافتن اخلاق خسروپرويز . ] 567 تمثيل مشهور است كه خسروپرويز را در اواخر اوقات كه برك‌ريز روضهء حياتست تغيير اطوار دست داده دلهاى صغار و كبار را بنيش تهتك ريش ميساخت تا آنكه همگنان در دفع او همداستان شده پسر او شيرويه را بر قصد او اغوا نمودند و او شخصى مراد شاه نام را كه پدرش بر دست پدرش كشته گشته بود بقتل پدر مأمور ساخت و چون وى شمشير خونريز آخته بر سر پرويز تاخت خسرو آهى كشيده گفت حرامزاده فرزنديست كه كشندهء پدر را نكشد قاتل غافل چون به خدمت حلال‌زادهء مقبول رسيد ، ماجرا بسمع او رسانيد شيرويه بقتل او اشاره فرمود و گفت پدرم مرا از اين سخن بر قتل تو تنبيه كرده است القصه بعد از استيصال پدر بروايت اشهر يازده برادر خود را از عقب پدر فرستاد و آخر شآمت قطع صلهء رحم در او اثر كرده از عمر و دولت برنخورد و بعد از شش ماه به مرض طاعون بمرد . [ 568 - داستان عبد المؤمن . ] 568 من المضحكات از جملهء خواص و ندماى خاص ميرزا ، خواجه عبد المؤمن است و او بطراوت گفتار و ملاحت سخنان در آثار گوى و بلاغت و گوى لطافت از همگنان ربودى و بسر انگشت بذله‌گوئى عقدهاى مشگل گشودى از جمله يك بار نواب ميرزا قاضى قرشى را به علت بىديانتى گرفته در صدد ريش تراشيدن و به شهر گردانيدن درآمدند قاضى بوى التجا برده او در خدمت ميرزا حوالت او را به پشت سر اسب مقطع داد و اسب را نيز بكلبهء خود فرستاد . در آن اثنا بخاطرش رسيد كه مبادا اينمعنى ظاهر شود و منشأ كدورت ميرزا شود لاجرم بقاضى گفت كه فردا از دور خود را بميرزا بنما تا اگر غائلهء باشد رفع كنم قاضى نيز على الصباح ريش را شانه زده خود را منظور نظر ميرزا گردانيد در آنحالت حكايت او بخاطر ميرزا راه يافته بخواجه عبد المؤمن در آن باب اظهارى نمود وى گفت قاضى از سرانجام آنوجه عاجز شده بدين نيت آمده كه