قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

340

تاريخ نگارستان ( فارسى )

پدر و پسر در حوالى قريهء دمشق سمرقند اتفاق محاربه افتاده شكست بر جانب پدر افتاد و ميرزا به شهر آمده كوتوال ارك ميرانشاه توجين در به روى او بست و از آنجا بشاهرخيه شتافته دژدار آنجا ابراهيم پسر جود كه غلامزادهء آن جناب بود همين شيوه را مرعى داشته ميرزا را مفرى به غير از ساحت عطوفت پدر و فرزندى نماند و اين خود غلط بود . بيت : شو ادب آموز پسر هم ز پيش * رود چو پر شد نتوان بست پيش خون كه بتن چشمهء حيوان ماست * گشت چو فاسد خلل جان ماست القصه ميرزا الغ بيك علاقهء ابوت و بنوت آن دولتمند را ملجاء دانسته بسمرقند آمد و آن بىسعادت پدر را بدست عباس‌نامى كه پدرش بر دست ملازمان ميرزا بقتل آمده بود داد تا بقصاص پدر در رمضان سنهء مذكور بكشت مؤلف روضة الصفا گويد كه ميرزا را در دفعهء اول بامير حاجى محمد خسرو سپردند كه به حج برد امير مشار اليه نقل ميكرد كه در ركاب آن پادشاه بيمانند قريب بغروبى از سمرقند بيرون آمده وى از غايت خوشحالى و مسرت در هر باب حكايتى ميفرمود كه ناگاه شخصى از عقب رسيده دست مرا كشيد چون نيك نگاه كردم يكى از جماعت سلدوز بود كه در صحبت عبد اللطيف در راه سخنى داشت گفتم خير است گفت آرى فرمان چنانست كه ميرزا را در آبادى فرود آرى تا تهيهء اسباب ايشان نموده شود ميرزا را از استماع آنسخنان زبان از گفتار بازمانده ملال به حال او راه يافت آخر در موضعيكه در آنحوالى بود نزول كرديم و بنابر فرط سرما آتش در پيش ميرزا افروختند در آن اثنا شرارهء آتش بگوشهء رداى ايشان رسيده اندكى بسوخت و ميرزا از آن برافروخته فرمود جامه‌ام هم آتش گرفت القصه در خلال انهراس عباس با شخصى ديگر به خانه درآمد چون چشم ميرزا بر ايشان افتاد بيخودانه برجسته مشتى بر سينهء پركينهء عباس زد و آن شخص پوستين از دوش او برداشته جهت آوردن ريسمان بيرون شتافت و من در خانه را بسته ميرزا غسلى برآورد آنگاه عباس و آنشخص برگشته ميرزا را بدر برده در پاى مشعلى كه در بيرون مشتعل بود بيكضرب تيغ نامش از صفحهء حيات ستردند و پيشتر برادرش عبد العزيز را همان شربت چشانيده بودند مشهور است كه عبد اللطيف همواره اين بيت را در آن اوان به زبان داشتى . بيت : پدر كش پادشاهى را نشايد * وگر شايد بجز شش مه نپايد قضا را بعد از شش ماه در شب جمعهء ششم ربيع الاول سنهء 854 اربع و خمسين و ثمانمأة در شبيكه از باغ چنار با حسين‌نامى از ملازمان ميرزا عبد العزيز ميرفت حسين مذكور تيرى بر او انداخته بسان تير قضا كارگر افتاد و دست در يال اسب زده فرياد برآورد كه مرا كشتند در دم ملازمانش چون بنات النعش پريشان گشته فوجى كه گرد كمينگاه غدر بودند بيرون