قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

329

تاريخ نگارستان ( فارسى )

بر اطراف آن فضا ايستاده و خانها و صفها و ستونهاى معظم و بر كنار صفها و ديوار خانها مجموع شبكه و سنك تراشيده بود القصه چون روز روشن شد آنها كه بر بالاى گوشك منتظر پادشاه بودند كوركه و دمامه و سنج و ناقوس فروكوفتند و اين سه دروازه گشادند و خلايق درون دويدند چون از اين فضا به فضاى ديگر رفتند آن نيز بغايت وسيع و دلگشاى بود و در برابر هر گوشكى از اول بعظمت‌تر و تختى آوردند به قدر چهار گز و گرد تخت مثلث همچو خرگاه نشيمن سلاطين و از اطلس زرد و نقوش خطائى و سيمرغ و اژدها نموده و بر بالاى تخت كرسى از زر نهاده و از چپ و راست خطائيان صف كشيده ايستادند اول امراى تومان و هزاره و صده بغايت بسيار هريك را در دست راست تختهء موازى يكزرع شرعى طول و يكچهار يك عرض و به غير آن بر جائى نظر نميكردند و از عقب ايشان فزون از حد و شمار جبه پوشان و نيزه‌داران بعضى شمشيرهاى برهنه در دست بر صفهاى راست ايستاده مجموع چنان خاموش كه گويا متنفسى آنجا نيست و پادشاه از حرم بيرون آمده نردبانى از نقرهء پنج پايه بر تخت نهادند و بر بالاى تخت صندلى از زر پادشاه بتخت آمده بر صندلى نشست ميانه‌بالا نه بزرك و نه كوچك با محاسنى قريب دويست سيصد موى و محاسن چنان دراز بود كه در كنار پادشاه سه چهار حلقه زدى و از چپ و راست تخت دو دختر ماه‌پيكر مويها بر ميان سر گره زده گردن و عارض گشاده و مرواريدهاى بزرك در گوش كاغذ و قلم در دست نظر كه پادشاه چه فرمايد تا هرچه بر زبان پادشاه گذرد قلمى نمايند و چون بحرم رود نوشته را بعرض رسانند كه اگر حكمى تغيير بايد كرد كنند و خط بيرون فرستند كه اهل ديوان بر آن موجب عمل كنند بالجمله چون پادشاه بر تخت قرار گرفت و صفها پيش روى پادشاه ايستاد ايلچيان را با بنديان دوشادوش بردند اول شمارهء بنديان پرسيد هفتصد نفر بودند بعضى دوشاخه در گردن و بعضى دست و گردن در تخت و پنج شش نفر را بر تختهء دراز بند كرده سرها از تخته بيرون و هريك را كسى موكل و موى گناهكار گرفته تا پادشاه چه حكم كند و او جمعيرا قتل و بعضى را زندان فرمايد و در تمامى خطا هيچ داروغه و حاكم را ياراى آن نيست كه كسى را توانند كشت و جرم گناهكارانرا بر تخته رقم كرده در گردنش آويزند و با زنجير و دوشاخه بپاى تخت ارسال دارند اگرچه يك ساله راه باشد بعد از آن ايلچيانرا پيش بردند قرب پانزده گز نزديك تخت و اميرى زانو زده به خط خطائى احوال ايلچيان نوشته برخواند مضمون آنكه از راه دور و دراز از پيش شاهرخ ميرزا و فرزندان او آمده‌اند و بواسطهء پادشاه تبركات آورده بپاىتخت بسر زدن آمده‌اند مولانا حاجى يوسف قاضى كه از امراى تومان و مقربان پادشاه بود و از دوازده ديوان پادشاه يكى تعلق به دو داشت پيش آمده با چند نفر از مسلمانان زباندان ايلچيان را گفتند دوتا شويد بعد از آن