قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
314
تاريخ نگارستان ( فارسى )
رسيد سلطان احمد والى آنجا از آنمعنى واقف شده از دجله بگذشت و جسر را بريده چون اثر لشكر بيگانه ديد پشت داده به طرف حله بدر رفت امير فوجى از امرا را از عقب او فرستاد و ايشان ايلغار نموده از فرات بگذشتند و در دشت كربلا بسلطان احمد رسيدند و چون در آنوقت بتعجيل رانده بودند فقط چهل نفر نوئينان با امير بودند و با سلطان احمد دو هزار سوار جرار كه از آن جمله دويست جوان برگشته حمله بر امير آوردند و امرا به زير دويده مخالفان را به زخم سهام حوادث انجام يك تير پرتاب بازداشتند و چون ايشان پشت دادند بهادران سوار گشته تعاقب نمودند ايشان بازگرديده حمله آوردند و لشكر منصور بدستور پياده شده معاندان را روگردان ساختند بيت : خدنك از سينه جان ميكرد غارت * كمان ميكردش از ابرو اشارت نى ناوك نوا هى زار ميكرد * نواى او بدلها كار ميكرد نوئينان همچنان سوار گرديده بدنبال ايشان شتافتند و آن گروه بستوه آمده در اين نوبت بر وجهى عطفهء عنان عزيمت كردند كه امرا را مجال فرود آمدن نشده بالضروره درهم آويختند و طرفين داد مردى دادند و چون هميشه نصرت و اصطبار شعار لشكر جرار امير نامدار بود بمقتضاى إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ نوئينان فاتح شدند . نظم : لشكر عزم ترا آمد علم لا ينصرف * در مقام كسر از آنش فتح شد قائممقام ليك در آندشت بىآب از غايت شدت حرارت آفتاب بيتاب گشته بيت : ز بس كافتاب از هوا يافت تاب * دل سنگ ميسوخت بر آفتاب از كمال تشنگى بيطاقت شدند نظم : در دشت دلم آه چنان شد كه ز گرمى * مرغان خدنگ تو گشودند دهانها بالضروره هريك از پى آب روانشدند اسباح اوغلان و امير جلال حميد كه از اعاظم جوجىنژادان و معاريف نوئينان بودند جمعيرا بتفحص آب فرستادند و آنجماعت بعد از سعى و اهتمام تمام دو شربه يافته بديشان رسانيدند اسباح اوغلان حصهء خود آشاميده تشنگى او بدان تسكين نيافته جلال احمد را گفت حَسْبُنَا اللَّهُ * از تشنگى خواهم مرد اگر حصهء خود را به من نفقه فرمائى هر آينه نام تو در جريدهء ارباب طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ مرقوم گردد امير جلال گفت در اين باب از صاحبقران كامياب حكايتى شنيدهام . [ 534 - حكايت تازى با پارسى » ] 534 حكايت گفت يك نوبتى عربى با عجمى رفيق شدند و در باديهء بدينگونه هايله فروماندند اتفاقا عربرا قدرى آب مانده بود عجمى به دو گفت جوانمردى و مكرمت عرب شهرتى تمام دارد چه شود اگر بشربتى آب مرا از ورطهء هائل