قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
315
تاريخ نگارستان ( فارسى )
ممات نجات دهى و رقبهء اهل عجمرا بر بقهء منت خود آورى عرب بعد از تأمل گفت اگرچه يقين ميدانم كه اين مكرمت مستلزم عدم منست اما بهيچوجه روا نميدارم كه بموجب حافظوا على الرفيق و لو كنتم فى الحريق اين فضيلت موروثى از ما ساقط گردد پس افناى ذات بر ابقاى صفات اختيار كرده آب به دو داد و دل بر هلاك نهاد نظم : بهر رفيق ترك سر خويش گو كند * هركس كه در طريق محبت زند قدم باشد حرام دوستى و مهرپرورى * كو در وفاى دوست كند فكر از عدم غرض كه من نيز به مثل او عمل نموده حق بر دودمان جوجى و چنگيز خان ثابت ميگردانم به شرط آنكه چون بمجلس صاحبقران رسى از جانبازى ما يادآورى و اينحكايت را بر صحيفهء تاريخنگارى اسباح اوغلان قبول كرد و امير جلال دل بر استيصال نهاده آب را بوى داده و او را كه بسرحد هلاك رسيده بود خلاص ساخت و خود نيز بيمن آن مكرمت نجات يافت بيت : ميل كسى كن كه وفايت كند * جان هدف تير بلايت كند بهر چنين دوست كه جانى بود * دوستى جان ز گرانى بود [ 535 - داستانى از حديقة بن عدى » ] 535 تمثيل در بعضى سير از حديقة بن عدى منقولست كه در غزاى تبوك بعضى از اصحاب از فقدان آب عز شهادت يافته از اين خاكدان بتحت تراب شتافتند و من در آن اوان قدرى آب بچنگ آورده بودم نزد پسر عم خود بردم و او از غايت تشنگى مشرف بر هلاك شده بود ويرا گفتم آب ميخواهى گفت كه . مصراع : تشنه در خواب بجز آب نبيند هرگز . چون جام را در دست گرفته خواست كه بياشامد بيكبار يارى در آنحوالى از غايت بيطاقتى آهى بركشيد وى اشارت كرد كه آب را به دو ده چون آب را بنزد وى بردم ديدم كه هشام بن العاص است كه از فرط عطش نفسش بانقطاع رسيده وى چون خواست كه آب را بگيرد ديد كه يكى از وفور بيتابى بر روى خاك افتاده چون ماهى از حسرت آب مىطپد مرا گفت اول اين را به دو ده نظم : پيش يكى رفت كه اين را بگير * شربت حيوان خور و تشنه ممير از طرفى كرد اشارت بيار * كوست ز من تشنهتر او را سپار چون سر او برد چنان كوثرى * كرد روان او بسوى ديگرى جست چنين هريك از ايثار خويش * مرك خود و زندگى يار خويش تا بنزديك آنكس رفتم درگذشته بود برگشتم چون بنزديك هشام آمدم او هم جان تسليم كرده بود چون از ايشان درگذشته پيش پسرعم آمدم وى نيز بجوار رحمت حق پيوسته