قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
307
تاريخ نگارستان ( فارسى )
و چون دختر برادر او را صاحبقران در سلك ازدواج اميرزاده جهانگير كشيده بود باوجود اين جرأت و جسارت در صدد انتقام ناشده يكدو مرتبه او را از آن حركت شنيع توبيخ نمود آن نادان ايلچيانرا مقيد ساخته نوبت ديگر نواحى بخارا را غارت و يغما نمود لاجرم صاحبقران در شهور سنهء 778 ثمان و سبعين و سبعمأة وقت تحويل آفتاب بحوت حوالى خوارزم فرود آمد و ايام محاصره دراز شد در خوارزم عسرت تمام روى نمود در آن اثنا از ترمد خربزهء نوباوهء به جهت صاحبقران آوردند امير گفت ترك مروتست كه يوسف در برابر ما نشسته از اين محروم باشد لاجرم نصيبى از آن بر طبق زرين نهاده به جهت او ارسال داشت و آن نادان طبقچه را بدربان بخشيد و خربزه را در خندق افكند . [ 527 گريختن تقتمش از ارس . ] 527 من الاتفاقات چون تقتمش اوغلان كه از نژاد جوجى خان بود در شهور سنهء 780 ثمانين و سبعمأة از بيم جان از ارس خان گريخته پناه بصاحبقران آورد امير كبير آنچه غايت تعظيم و توقير است بتقديم رسانيد و او را بمال و رجال امداد نموده بر سر خصم فرستاد و او مكرر بدشمن برابر شده در هر مرتبه شكست يافت ليك امير مجددا او را يارى كرد تا آنكه در يك مرتبه ( بوفنه فنا ) پر ارس خان بانتقام قتلق بوغا برادرش كه پيش از اين بر دست لشكريان تقتمش زخمخورده درگذشته بود بجنك او آمده چون جنك درگرفت تقتمش بقرار مقرر معهود باز پشت بر معركه كرده فرار نمود و بكنار آب جيحون رسيده و قرانجى بهادر متعاقب او رسيد و او از بيم جان جامه بيرون كرده خود را در آب انداخت و قرانجى تيرى بر او انداخته در بازوى او تراز شد او زخمدار و برهنه بشنا گذشته خود را بجنگلى كه در آن حوالى بود رسانيده از غايت بيتابى بر روى خس و خاشاك افتاده مدهوش شد و قرانجى يكشبانهروز شرط تفحص بجاى آورده چون از يافتنش مأيوس شد و از عقب كار خود رفت اتفاقا صاحبقران امير ايدكوبرلاس بجانب تقمتش ارسال داشت در اثناى راه گذرش بر اين جنگل افتاده نالهء حزينى شنيد از پى آواز رفت تقتمش را بر روى خاك مشرف بر هلاك يافت در دم به زير دويده سر او را بكنار گرفت و زخم او را بسته جامه در او پوشانيد و شوربائى گرم مرتب داشته در حلق او ريخت و چون به خود آمد سوارش كرده بملازمت صاحبقران آورد . [ 528 - كوشش تقتمش براى پيروزى . ] 528 من السوانح بمقتضاى كلام حكمت انجام . نظم : در طلب دولت و دين روز و شب * تا نكنى سعى نيابى فرج من طلب الشئى و جد وجد * من قرع الباب ولج ولج