قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
299
تاريخ نگارستان ( فارسى )
كجا حكايت آنها و قصهء اينها * زمانه قصه از اين طرفهتر ندارد ياد اما در تاريخ سيد ظهير الدين مذكور است كه امير وجيه الدين مسعود چون در سنهء 743 ثلاث و اربعين و سبعمأة بر لشكر طغا تيمور خان والى جرجان غالب آمد غرور موفور به خود راه داده هواى تسخير مازندران و رستمدار نمود و سپاهيان آن ديار سر راههاى تنگرا بر زمرهء سربدار گرفته وهنى نامحمود به حال امير وجيه الدين مسعود راه يافت آخر در قريهء ماورز از اطراف رستمدار بدست مردم ملك كستهم گرفتار گشته بقتل آمد خواجه نيكروز سمنانى مستوفى وى بدست ملك افتاده از كميت لشكر پرسيده جواب داد كه در مازندران دواب خاصهء امير چهارده هزار اسب و سيصد سر استر و چهارصد شتر بارگير بود كه هر شب عليق آنها بقلم من مقرر ميشد و عدد سپاه بر اين قياس بايد كرد . [ 515 - جلال الدين حاكم رستمدار . ] 515 من البدايع از جملهء معاصران امير وجيه الدين مسعود ملك جلال الدولة والدين اسكندر بن ملك تاج الدين حاكم ديار رستمدار است و او در واقعهء امير مسعود صاحب اموال گشته ظهير گويد شيوهء اكثر مردم مازندران در آن اوان چنان بود كه موى بسيار بر سر گذاشته دستار نمىپيچيدند اما بعد از قتل امير مسعود آن قاعده را منسوخ گردانيده سر تراشيدند و دستار پيچيدند از جمله منشآت ملك شهر كيجور و قلعهء آنجاست و آنها را در صباح روز دوشنبهء بيست و يكم ذيحجه سنهء 746 ست و اربعين و سبعمأة طرح انداخته در اندك وقتى معمور ساخت و چون از حكومتش بيست و هفت سال بگذشت بر وجه غريب درگذشت صورت حال بر سبيل اجمال آنكه شخصى قزوينى نديم ملك بود بسخنان شيرين دلفريب زنك كدورت از خاطر همگنان ميزد و دو شبى در اثناى صحبت ملك صحبتى منعقد گشت و نديم بقاعدهء قديم كلمات مضحك ميگفت و اهل مجلس از آن مسرور ميشدند ناگاه يكى از اهل مجلس از اهل هزل ناخوشى به او گفته او نيز سخن ركيك گفت و ميانهء ايشان بنزاع رسيده قزوينى به او كارد كشيده از آنجهت مجلس بهم برآمد و چراغ فرونشست ملك از غايت واهمه برجست كه بيرون رود ناگاه سر كارد بر دستش خورد يكى از ملازمانش فرياد برآورد كه ملك يوزينه تيغ چكر يعنى بر روى ملك تيغ ميكشد مقارن حال خود را بيرون انداخت يساولى كه در بيرون بود به گمان آنكه او ضارب ملكست و ميخواهد كه بگريزد خنجرى به پهلوى وى فرو برد و ملك از آن ضرب در دم بمرد در سنهء 761 احدى و ستين و سبعمأة . [ 516 - نشستن فرزند بخت النصر بجاى پدر . ] 716 حكايت آوردهاند كه چون ولد بخت النصر بجاى پدر برنشست در آن اوان در روز عيدى ترتيب جشنى ملوكانه داده عظماى امرا و اركان دولت را بمجلس خواسته ناگاه در آن اثنا كف دستى بيساعد ظاهر گشته سه كلمه بر آن مكتوب بود در دم غايب شد اهل مجلس را از آن حيرت دست داده مع هذا صورت مسطور بر ايشان