قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
291
تاريخ نگارستان ( فارسى )
حاصل كه در آنمعركه كارزارى نمود كه داستان هفت خوان پوردستان بر طاق نسيان ماند . مصراع : چونكه سعادت نبود كوشش بيحد چه سود ؟ آخر الامر او را تيرى بر گردن و شمشيرى بر رخسار آمد و در اثناى گيرودار يكى از ملازمان شاهرخ ميرزا او را از اسب فرود آورده سرش را از تن جدا كرد . نظم : بدخواه تو قصد سر خود داشت و ليكن * تيغ تو ز يكديگرشان نيك جدا كرد و سر پرتهور او را بدرگاه پادشاه آورد بيت : سريكه گردن از امرت كشيد گردونش * بر آستان تو اينك كشانكشان آورد و امير علاء الدين ايناق در تاريخ آن تهمتن آفاق گويد نظم : شهريار عصر منصور آنكه او * در زمين ملك تخم داد كشت ملك هشت از دار دنيا چون برفت * لاجرم تاريخ او شد ملك هشت [ 502 - شاه يحيى و ملازمانش . ] 502 حكايت در روضة الصفا مذكور است كه شاه يحيى بن شاه مظفر بن مبارز الدين محمد روزى در شكارگاه از ملازمان خود دورافتاده بدهقانى رسيد پرسيد كه آيا عملهء ديوان بخلاف حساب خود در اين ولا چيزى از تو ميگيرند ؟ چون دهقان فقير آن مكار پرتزوير را نميشناخت شكايت بىنهايتى از نواب وى اظهار كرده شاه يحيى گفت پادشاه در فلان جايگاه نزول كرده من متعهدم كه چون بديوان آئى در باب رفع تعدى و تخفيف اخراجات از براى تو حكمى حاصل كنم البته بيائى وى گفت البته نخواهم آمد او سبب نيامدن پرسيد گفت بنابر آنكه تو جوانى نيك مينمائى و آن ميش چشم سر در پيش افكنده چشم بر زمين خواهد انداخت و گوش بسخن تو نكرده ترا شرمندهء من خواهد ساخت شاه يحيى گفت مرا در مزاج پادشاه به قدر تصرفى هست تو بيا كه البته مهم ترا ميسازم القصه آن درويش باميد وعدهء آن وفا كيش بدرگاه شتافت و چون او را ببارگاه درآوردند نظرش بر چهرهء حريف افتاده او را بشناخت و از كمال وحشت و بيم لرزه بر وى افتاده شاه يحيى را بر آنحالت مستمند ترحم آمده نشان معافى و مبلغى گرانمند بوى مكرمت فرمود و گفت الحمد للّه كه ميش چشم سر بر زمين نينداخت و مدعاى ترا بر حسب دلخواه ساخت نظم : خواهيكه خدا در دو جهان پاس تو دارد * زنهار كه در پاس دل خستهدلان كوش مشهور است كه چون خبر ولادتش بجدش مبارز الدين محمد رسيد بمصحفيكه در دست داشت تفأل نمود اين آيه برآمد إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ يَحْيى لاجرم بدان مستبشر و مسرور گشته ويرا مسمى بشاه يحيى گردانيد .