قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

289

تاريخ نگارستان ( فارسى )

[ 499 - سلطان و پير زال ( نمره مكرر غ ) . ] 499 حكايت گويند روزى سلطان از سير بازگشته پير زالى سر راه او بگرفت عرض كرد كه شوهر ندارم و از كمال پريشانى دو سرپوشيدهء كه دارم و خلاصهء عمر و زندگانى منند نزد فلان جديد الاسلام مرهون ساخته‌ام شاه را از آن رقت آمده گفت فرداى قيامت چگونه از عهدهء جواب اين زن بيرون توانم آمد فى الفور به زير آمده در آنصحرا نشست و رو بملازمان آورده فرمود كه هركه مرا دوست دارد به قدر وسعتش متاعى بياورد بنابرآن همهء اعيان و ساير سپاه حتى قلقچيان آنچه دست مكنتشان بدان ميرسيد حاضر ساختند چنان كه قريب صد هزار دينار حاصل شد بعد آن شاه رو بسپاه آورده گفت از شما كه آرزوى دامادى ما دارد ؟ در دم جوانى آدينه‌نام از قشون امير اصفهان شاه زانو زده گفت . مصراع : اول كسى كه لاف محبت زند منم . شاه را بسيار خوش آمده گفت مواجب تو چند است گفت سه هزار دينار فرمود تا هفده ديگر بر آن افزودند و شخصى خسرو شاه نام از قشون امير علاء الدين را نيز ارادهء آن شده پيش آمد سلطان از مرسوم او كه در نهايت قلت بود پرسيد و او را هم به بيست هزار دينار قرار داده امر كرد كه چهارصد دينار از خزانه نزد آن جديد الاسلام روانه سازند و دختريرا بخانهء شهزاده در ملك و ديگريرا به منزل شاه خاتون برده و مبلغ پنجهزار دينار از خاصهء پادشاه در وجه تجهيز هريك از ايشان مقرر شد و تمامى جهات و اموال موجود را به پير زال انعام فرموده شاه و تمامى شاهزادگان و خواتين بدان بزم حاضر شده كما ينبغى بلوازم آن پرداختند [ 500 - شاه شجاع و تماشائيان . ] 500 حكايت آورده‌اند كه روزى در شيراز بشوكت تمام سوار شده ناگاه شنيد كه زنى به دختر خود ميگويد اى فاطمه اگر آرزوى ديدن پادشاه دارى بتعجيل تمام بر بام آى شاه شجاع عنان كشيده حاضران سبب توقف استفسار كردند وى گفت كه از عالم مروت دور است كه چون فاطمه خاتونرا هوس ديدن ماست زود بگذريم و او ما را نه‌بيند . افسوس كه باوجود اينهمه كمالات قطع صلهء رحم نموده با برادران و فرزندان در صدد نزاع بودى از آن جمله پسرش سلطان شبلى را مقيد ساخته ميل كشيد و ميانهء او و برادرش شاه محمود پيوسته غبار نقار و نزاع ارتفاع پذيرفته رسيد بدانجا كه رسيد . بيت : خوبتر بر چهرهء قدت نمايد خال مهر * خلعت خلت بقد كامكارى خوشتر است آخر شاه محمود در شهور سنهء 775 خمس و سبعين و سبعمأة نزاع را بانقطاع رسانيده . مصراع : رفت تا عالم دگر گيرد . و شاه اين رباعى را در واقعهء برادر غفران‌پناه گويد . رباعى :