قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
286
تاريخ نگارستان ( فارسى )
اولياى دولت را بخلوت خواسته در آن باب مشورت نمود و در اين اثنا يكى از نواب گفت كه در اين باب پدرم را سخنى است كه ميخواهد خود معروض دارد در ساعت حكم باحضار او فرمود آن پير را از غايت ضعف در محفلى نشانده بمجلس آوردند هرمز با او آغاز مشورت نموده پير دهقان چنان تقرير كرد كه چون ملك عادل انوشيروان مرا بخواستگارى يكى از دختران خاقان بتركستان فرستاد خاقان تمامى بنات خود را از خاتونزادگان و بندگان به نظر من درآورده چون آثار نجابت و اصطفا در جبين والدهء تو هويدا بود بنابرآن او را اختيار كردم و خاقان از غايت تعلق كه به فرزند دلبند داشت يكى از اهل نجوم را خواسته حقيقت آمال دختر را از او معلوم كرد منجم از روى دلائل نجومى حكم كرد كه او را از پادشاه عجم پسرى پديد آيد كوتاهقد فراخچشم بزركسر كه بعد از پدر خود صاحب تخت و تاج گردد و يكى هم از اينخاندان به قصد او لشكر بايران كشد و آن مولود عاقبت محمود مردى بلندبالاى پيشانىبزرك مجعدموى و پرگوشت و روى گندمگون پيوستهابروى . خشك اندام بدشكلى را بمدافعه وى فرستد و شخص مذكور مخالف را مغلوب و مقهور گرداند و پير بيچاره هم در مجلس بعد از تقرير دلپذير تسليم شده قالب تهى كرد و همگنان از آن متحير شده مصداق اينكلام بيقرينه بهرام چوبينه را يافتند و او دوازده هزار كس را كه سن ايشان ميان چهل و پنجاه سال بود اختيار كرده روانشد و بنيروى شجاعت و مردى با اينقدر لشكر آن نوع خصمرا زيروزبر گردانيد . [ 495 - داستان شاه شجاع . ] 495 من البدايع شاه شجاع چون بعد از مرك سلطان اويس و برادرش شاه محمود كه قاصد جانى و مانع جهانبانى او بودند از روى استقلال بسلطنت فارس و شبانكاره و كرمان و عراق تكيه زد عزيمت آذربايجان نمود و بعد از انهزام سلطان حسين ولد سلطان اويس بر سرير سلطنت تبريز جلوس فرموده بنابر سببى كه در كتب مبسوط مفصلا مشروح است آنجا را گذاشته بشيراز توجه فرموده بتجديد در شهور سنهء 781 احدى و ثمانين و سبعمأة شنيد كه سارق عادل كه از عظماى امراى سلطان حسين ايلكانى و فرمانفرماى سلطانيه و زنجانست قصدى بخاطر رسانيده لاجرم شاه سپاهى كينه خواه درهم كشيده چون در حوالى سلطانيه نزول نمود ناگاه وقت چاشت كه شاه و سپاه در بيرون خرگاه بر سر سفره نشسته بودند از دور گردى پيدا شده بعد از آن شكاف رايات لشكر مخالف كه بيست و چهار هزار سوار بودند ظاهر گشت بالضروره از سر خوان بل از جان گذشته بميدان شتافتند . بيت : چه بايد بساطى برآراستن * كزو ناگزير است برخاستن و لشكر پراكنده چنان ياسامشى نمودند كه نايرهء قتال التهاب يافته مخالفان فدائى وار بجان ميكوشيدند و سپاهيان از صدمهء ايشان متفرق گشته شاه شجاع خود متوجه كارزار