قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

287

تاريخ نگارستان ( فارسى )

شده ناگاه در اثناى حرب و ضرب از اسب خطا شد و اسبش بسر درآمده دشمنان او را در ميان گرفته نزديك بود كه چشم‌زخمى به او رسد اما آن پادشاه شجاع شمشير دشمنانرا از خود دور ميكرد كه مقارن حال ملك باورجى ملازم شاه رسيده اسبى به او داد و اخى كوچك كه از معاريف بهادران سپاه پادشاه بودند مدد نموده او را از آن نوع مهلكه خلاص كردند پادشاه چون اثرى از لشكر و سپاه نديد خواست كه عنان بصوب هزيمت تابد اخى كوچك از آنجا كه عالم شجاعت و حميت است دست در فتراك وى زده مانع آمد پادشاه گفت از توقف من و تو حاصلى نيست اخى بشاه گفت اگر دولت باقيست از انصراف لشكر باكى نيست . بعد از آن اخى به اطراف و جوانب نگريسته ديد كه فوجى از ملازمان شاه حسين برادر شاه منصور با طبل و علم ميگريزند اخى ايشانرا مانع آمده بملازمت حضرت پادشاه آورده و نقارهء بشارت كوفته بعضى از گريختگان در زير رايت شاه مجتمع گشتند چون لشكر مخالف بتاراج مشغول بودند . عادل با دو هزار سوار كه دور ايستاده بودند بسان بلاى ناگهان بر سر ايشان فرود آمدند و آنها تاب مقاومت ايشان نياورده عنان عزيمت بجانب فرار منصرف گردانيده بقلعهء سلطانيه متحصن گشتند . [ 496 - عظمت شاه شجاع . ] 496 من الوقايع شاه شجاع شهنشاهيست بافسر سرورى سرفراز و بطراز نفاست نفس از ساير سلاطين عصر ممتاز شكوه سلطانى او را با كمال نفسانى جامعست و لمعان فضائل از جمال خورشيد مثالش ساطع . بيت : سخن ز وصف رخش چون ز خاطرم سرزد * ز مطلع سخنم آفتاب سر برزد اقتباس انوار مسائل معقول و منقول از صحبت افادت مشحون علامه عبد الحى نموده قوت حافظه‌اش بمرتبهء بود كه قرآن شريف را در نه سالگى حفظ نمود هفت هشت بيت را در يك شنيدن ياد گرفتى و اشعار عربى و فارسى بسيار بخاطر داشتى و از نتايج طبع لطافت نگار ابيات آبدار بر صحيفهء روزگار مىنگاشت از جمله اين رباعيست . رباعى : يكچند طريق رهروان گيرم پيش * وز ناز و نعيم ياد نارم كم‌وبيش مردانه در اين راه بپويم پس و پيش * شايد كه رسم بآرزوى دل خويش [ 497 - شاه يحيى بن شاه مظفر . ] 497 حكايت شاه يحيى بن شاه مظفر برادرزادهء شاه شجاع همواره مكر و خداع را شيوه خود ساخته عم ابوت منزلت را بحركات ناهنجار آزردى وى نيز بنابر دفع سائل بگوشمال او مايل و هر سال لشكر به يزد بردى تا آنكه شاه يحيى بيكبار شخصى را بجاسوسى بشيراز فرستاده و او با شخصى معامله داشت اول بدر دكان وى رفته وجه خود را بخواست و ميانهء ايشان بنزاع رسيد شيرازى به دو گفت تو ار روى سالوسى طلب قرض را بهانه ساخته بجاسوسى آمدهء الحال صورت احوال ترا بديوان