قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
284
تاريخ نگارستان ( فارسى )
بوفور علم و دانش و فرط احسان و اكرام ممتاز بود از جمله بنابر حمايت فخر الدولهء ديلمى هيجده سال از خانمان آواره گشته بغربت در خراسان اوقات ميگذرانيد اما در آن اوقات هيچيك از افاضل و اعالى بملازمت شمس المعالى نرسيد كه از خزان احسانش بىبهره مانده باشد بيت : بزرك آن بود كو ز فرط كرم * بهرجا كه باشد بود سرفراز نه آنكس كه چون نامهء عزل او * بخوانى نيابيش در شهر باز و استعدادش در آنمرتبه بود كه صاحب بن عباد باوجود كمال افضال و استعداد هرگاه نوشتهء او ديدى گفتى هذا خط قابوس ام جناح الطاووس باوجود اينهمه مكارم و محاسن چون سختگير بود چنان كه بواسطهء اندك جرمى جمعيرا بكشتى و از براى جزوى گناهى خلقى را تباه كردى نظم : از دلش چون غضب زبانه زدى * شعله بر خرمن زمانه زدى لاجرم تمامى طبقات لشكر از وى منفور گشته دست تطاولش كوتاه گردانيدند از كلمات بقراطيس است . حكمت : چنان شيرين مباش كه ترا فرو برند و چنان تلخ مباش كه از دهانت فرو افكنند و منوچهر بن قابوس را كه در گيلان حاكم بود خواسته بر سرير سلطنت نشاندند و قابوس را بقلعه حباشك فرستادند گويند عبد اللّهنامى كه از جملهء خصمان بود ويرا بقلعه ميبرد قابوس در عرض راه از عبد اللّه پرسيد كه سبب اين چيست ؟ و اين عمل از كه ناشى شده ؟ وى گفت من و پنج كس ديگر بنابر وفور سياست و فرط قتل و مهابت تو اتفاق كرده نوعى كرديم كه همگنان از غضب تو در آسايش باشند نظم : بداندر حق مردم نيكمرد * مگو ايجوانمرد صاحب هنر كه بد مرد را خصم خود ميكنى * وگر نيكمرد است بد ميكنى قابوس گفت اين خود غلط است چه اگر خون بسيار كردمى تو و ساير عاصيان را زنده نگذاشتمى كه مرا بدينروز نشانندى هركه را خلق با خلق نه نيكوست پوست بر بدن زندان اوست چنان از وجود در تنگنا افتاده كه زندان در جنب آن نزهتگاهيست گشاده [ 491 - كينه نهادن اولاد امير مبارز الدين بر پدر . ] 491 من النوادر در روضة الصفا مذكور است كه چون دو اولاد نامور عزم در گرفتن پدر جزم نمودند على الصباح بدر خانه رفته امير مبارز الدين محمد در آنوقت در بالاخانه قرآن ميخواند و به غير از ركن الدين شاعر هروى ديگرى نزد او نبود شاه محمود با ملازمان خود بر در ايستاده و شاه شجاع با قوم خود در زينهء پايها توقف نمودند و مسافر بوداجى و شش نفر ديگر بدرون رفتند القصه آن هفت نفر امير را بربستند و مولانا از روى سراسيمگى فحشگويان خود را بدهليز رسانيد از كمال اضطرار شاه شجاع را