قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

259

تاريخ نگارستان ( فارسى )

در آن ايام واقعشده بود نظر همايون خسرو ربع مسكون بر چهرهء موزون بغداد خاتون دختر امير چوپان منكوحهء شيخ حسن نويان كه پسر عمهء سلطان بود افتاده شيفتهء غنج و دلال او شد نظم : عشق آمد و صبر از دل و آرام ز جان برد * عشقى و چه عشقى كه از او جان نتوان برد چون سلطان را بالكليه عنان اختيار از دست رفته بود محرمى را پيش امير چوپان فرستاده آن راز سربسته را در ميان نهاد امير چوپان رسول پادشاه را جواب منفى داد . نظم : خلاف رأى سلطان رأى جستن * به خون خويش باشد دست شستن [ 456 - شيفته شدن خسرو پرويز بزن ملازم خود . ] 456 تمثيل آورده‌اند كه خسرو پرويز را بزوجهء بحار خان كه يكى از صناديد امرا و اعيان عجم بود ميل تمامى پيدا شد چون بحار خان اطلاع بر اين پيدا كرد ترك آن مستوره نموده از بيم جان ترك جانان كرد خسرو كه بر اينمضمون واقف شد روزى ببحار خان گفت كه شنيده‌ام كه ترا چشمهء آب خوشگواريست و تو از آن نمينوشى سبب چيست ؟ بحار خان در بديهه گفت چون در حوالى آن پى پاى شير ديده بنابراين از بيم جان از آن رميدم خسرو را جواب او خوش آمده تاج و كمر مرصع به دو بخشيد و زر و زيور بسيار با سه هزار گلرخسار كه در شبستان او بسر ميبردند جمله را با زوجه‌اش به او مكرمت نمود القصه بعد از آن امير چوپان شيخ حسن نويانرا با خانه كوچ بقشلاق قراباغ فرستاد سلطان از اين واقعه بيشتر از پيشتر رنجيده كدورت امير چوپانرا در ضمير مستمر گردانيد و در آنوقت سلطان از خرگاه خاص كمتر بيرون ميخراميد و امرا را بار نميداد نظم : هلاك عاشق از جانان جدائيست * بتخصيص آنكه بعد از آشنائيست و چون قهرمان عشق بغداد خاتون بر ملك وجود ملك جا كرد و از روى استيلا و استبداد زور آورده بود هرچند خرد نصيحت مينمود قطعا از آن متقاعد نگشته در آن اوقات مناسب احوال خود اين ابيات ميسرود بيت : عشق هرجا كه پاى محكم كرد * شاخ از اندوه و ميوه از غم كرد بملامت نشايدش كندن * بنصيحت ز پايش افكندن مشك ماند ز بوى و لعل ز رنك * فلك از جنبش و زمين ز درنك ليك حاشا كه يار دل گسلم * رخت بربندد از حريم دلم شيخ ابو على در شفا آورده كه من طوطئى را ديدم در غايت محبت نسبت با مردان و كمال انس با ايشان و هم وى گويد كه يكى از ثقات به من نقل كرد كه طوطئى را ديدم در كمال محبت با صاحب خود و عاشقى با او كه اگر احيانا لحظهء مفارقتى واقعشدى بر آن جزع كردى و حسد بردى كه صاحبش طوطئى ديگر بگيرد . آرى .