قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
260
تاريخ نگارستان ( فارسى )
مصراع : عشق بر هر دل كه زد تأثير كرد . و هم در آن اوقات اين در شاهوار از لجهء طمع آنخسرو شيرينگفتار بساحل ظهور افتاده بموجب كلام الملوك ملوك الكلام درة التاج شهرياران كامكار گرديد بيت : بيا بمصر دلم تا دمشق جان بينى * كه آرزوى دلم در هواى بغداد است ديگر آنكه امير چوپان بعد از مرك عليشاه خان جيلانى كه در اواخر جمادى الاخرى سنهء 724 اربع و عشرين و سبعمأة در اوجان واقعشده بود وزارت سلطانرا بخواجه ضياء الدين وزير تفويض نمود و او را با وجود دمشق خواجه ولد امير چوپان كه جملة الملك ممالك سلطان بود كارى از پيش نميرفت و اصلا او را قدرى و دفترى نبود لاجرم هميشه در خلوات در خدمت سلطان زبان و لب بغيبت چوپانيان گشاده افعال ايشانرا بر سبيل تقبيح توضيح مينمود دمشق خواجه شمهء از معايب وزير را دريافته با امير در ميان نهاد و چون امير چوپان سلطانرا در آن اوان در مقام انحراف مييافت آنسخن را در ضمير خود جا داده بنابر صلاح وقت حسب دستور بخراسان شتافت و خواجهء وزير را همراه خود برد چون امير چوپان بخراسان رسيد در آن اوقات شنيد كه والى ولايت كابلستان ترميش خان داعيهء تسخير قندهار دارد بنابراين حشرى از سپاه كينهخواه را همراه پسر اكبر خود امير حسين نموده بدانصوب روانگردانيد و ايشانرا با خان اتفاق مصاف افتاد شكست بر لشكر خان رسيده چوپانيان آنچه امكان خرابى و فساد است بتقديم رسانيدند و از مراعات مدلول كلكم راع و كلكم مسئول ( اين حديثى است از نبى منقول ) ذاهل گشتند از جمله مجاوران مزار سلطانمحمود غزنوى را باسيرى بردند و مقبره و گورخانهء او را درهم شكستند و اوراق كتب در زير پاى دواب ريختند ملك را چون اين حكايت معلوم شد بسيار مكدر خاطر بواسطهء مردم غزنين و رعيت اطراف آنكه بدست چوپانيان نابكار افتادهاند شده چرا كه گفتهاند نظم : هستند فى المثل گلهء گوسفند خلق * كانرا خداى صاحب و والى شبان بود صاحب بجاى او دگريرا كند شبان * چون بنگرد كه بر گله نامهربان بود چون امير چوپان دمشق خواجه را كه از شراب غرور مست و از غايت بخار پندار از دست شده بود در خانه نايب خود ساخت بشومى آن خود را درباخت نظم : نكوكارپرور نبيند بدى * چو بدپرورى خصم جان خودى و آن نادان كه بابتلاى الشباب شعب من الجنون مفتون بود پيوسته بندگان سلطان را بحركات ناموزون رنجانيدى بيت : بسم نبود جفاى رخ چو ياسمنش * بنفشه نيز گرفتست جانب سمنش سلطان بغايت از او رنجيده رحمة اللّه على نباش الاولگويان امير چوپانرا جويان بود تا آنكه بىاعتدالى او از حد گذشت و طمع از همگنان سلطان محمود نمود اينمعنى يكبارگى