قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

241

تاريخ نگارستان ( فارسى )

نظم : خار كه دار به زبان نيشتر * هم بخليدن شكند بيشتر [ 431 - آمدن هلاكو بايران . ] 431 من بدايع الوقايع هلاكو خان كه در سنهء 653 ثلاث و خمسين و ستمأة موافق لوئيل بايران آمده از كنار جيحون تا اقصاى روم بحيز ضبط درآورده ملاحدهء اسماعيليه را مستأصل و نابود گردانيد و در كردستان و بغداد قتل‌عام نموده بروايت يافعى مستعصم عباسيرا با اولادش و هزارهزار و ششصد هزار آدم در بغداد از تيغ انتقام گذرانيده مدت نه سال از قبل برادرش منكوقاآن پادشاهى ايران نموده همچنان نشان و عنوان باسم قاآن بود و تحف و پيشكش خارج از حيز تعداد كه از سركار مستعصم و اهالى بغداد بدست آورده بود بر سبيل پيشكش نزد قاآن ارسال داشت گويند در خزانهء بغداد حوضى پنج گز در پنج گز مملو از اشرفيهاى سيصد مثقالى بوده نظم : درخشان رويشان چون برق لامع * به قرآن نامشان صفراى فاقع سرورانگيز دلهاى پريشان * تَسُرُّ النَّاظِرِينَ در شأن ايشان بچنگ افتاد آورده‌اند كه بعد از فتح بغداد و عراق گردنكشان آفاق از جمله سلطان روم و اتابك فارس و حاكم كرمان و بدر الدين لؤلؤى والى موصل و آنحدود كه قريب پنجاه سال بحكومت گذرانيده بودند به خدمت آن پادشاه باستحقاق آمدند و بدر الدين لؤلؤى در شهور سنهء 659 تسع و خمسين و ستمأة بمرد خان پسرش ملك صالح را تربيت نموده دختر سلطان جلال الدين را در حبالهء نكاح او آورد و منصب پدر را به دو تفويض داشت اما وى بعد از چندگاه توهمى به خود راه داده بسلطان مصر و شام بندقدار پناه برد و خان از اين معنى برآشفته سند اغون نوئين و ملك صدر الدين را با دو تومان لشكر بر سر او فرستاد و ملك صالح استعانت از بند قدار نموده لشكرى بامداد او بسنجار آمدند و قبل از وصول دو كلمه بر بال كبوتر بسته بجانب موصل پرواز دادند خلاصه آنكه در فلانروز بد آنحدود ميرسيم خاطر آسوده داريد كبوتر هوا گرفته همچو تائيدات فلكى در اردوى مغول نزول كرده بر سر هجوق طوق مغول يا بر فراز سنگ منجنيق يا عراده نشست علىاىحال كبوتر را گرفته مغولان چون از آن آگاه گشتند همان نوشته را بر بال كبوتر بسته رها كردند ملك صالح از آن خوشحال گشته مترصد وقت ميبود و در همانروز فوجى از بهادران تاتار بجانب سنجار تاخته دمار از روزگار لشكر شام برآوردند و به لباس ايشان متلبس گشته در روز معهود از طريق مقرر در حركت آمدند و اهالى حصار به گمان اعوان و انصار بيرون شتافتند لشكر پيروزى مآثر مغول آنجماعت را احاطه كرده معدودى از آن رستخيز بپاى مردى گريز خود را بدرون قلعه انداختند و از اين واقعه وهمى تمام به حال سكان آنجا راه يافت القصه بعد از آن در اندك وقتى قلعه را گرفته ملك صالح را زنده بدرگاه خان آوردند .