قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

224

تاريخ نگارستان ( فارسى )

[ 401 توصيف عميد حبش سكاكى را نزد جغتايخان ] 401 حكايت عميد حبش وزير جغتايخان استاد علماى زمان يعقوب سكاكى را كه از دانشمندان معانى بيانست در مجلس خان بعلوم غريبه و تسخيرات و نيرنجات ستايش كرد و در آن باب چندان مبالغه نمود كه خان معتقد او گشته از سخن او كه مفتاح آمال ارباب نجاح بود تجاوز نميكرد وى نيز همواره در صحبت جغتاى باظهار آثار غريبه واردات امور عجبيه اقدام نمودى از جمله روزى جغتاى بيرون خرگاه نشسته فوجى از كلنگان در هوا طيران مينمودند خان به دو گفت هيچ ميتوانى از اينها دو سه به زير آرى وى گفت هر كدام را كه خان مقرر فرمايد من به زير آورم جغتاى اشارت باولين و ميانين و آخرين كرد سكاكى فى الحال منديلى بر زمين كشيده و هر سه كلنك مذكور معلق‌زنان بر زمين افتادند اين صورت موجب ازدياد اعتقاد خان گشته پيش او به دو زانو نشست و هم از وى منقولست كه ميگفته كه يكبارى بنابر كدورتى كه از وزير خليفه داشتم سه روز آتش را بستم بنوعيكه اصلا افروخته نميشد دود از نهاد خلائق بغداد برآمد خليفه از روى نياز هرچه تمامتر التماس نمود كه آن را بگشاى گفتم تا منادى نكنى كه اين كار كار سكاكيست و سگى در فلان خرابه مرده است و آتش در شكم اوست تا وزير بوسه بر در كون سك مرده نزند آتش بميان خلق ظاهر نميشود آخر اكثر نواب بتخصيص وزارت‌مآب بر وى رشك برده سكاكى آن را دريافت در دم بملازمت جغتاى شتافته بيان كرد كه از روى اوضاع نجوم چنان معلوم مىشود كه ادبارى متوجه وزارت مآبست مبادا كه از آن اثرى باولياى دولت رسد بنابرآن جغتاى عميد حبش را معزول ساخته بعد از يكسال حسب الصلاح علامل او را بنواخت اما حضرت آصف جاهى كينهء او را در دل گرفته مترصد وقت بود نظم : دل عشاق ميازار و بجان عذر مخواه * كه مداواى چنان ريش بمرهم نشود قضا را در آن اوان سكاكى تسخير مريخ كرده لشكر آتشين كه ساز و سلاح ايشان همه آتش بود در خرگاه جغتاى حاضر گردانيد و خاطر خان از آن متوحش گشت وزير آن را دريافت فى الحال آغاز سعايت كرده گفت دور نيست كه وى در سلطنت طمع كرده بدستيارى چنين لشكر روى زمين را بحيطه تصرف درآورد و انديشهء خان از اين سخنان تزايد پذيرفته بقيد و حبس او فرمان داد علامه بنابر اظهار دانش بعد از آنكه سه سال در حبس بود بعالم بقا شتافت سبحان اللّه هنر او موجب ضرر او شد او كمال افضال منشأ استيصال بيت : شنيدم كه روباه رنگين بروس * خودآراى باشد بسان عروس چو در روز باران و يا باد و گرد * برون ناورد موى خويش از نبرد بكنجى كند بىعلف جاى خويش * نليسد مگر دست يا پاى خويش