قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

216

تاريخ نگارستان ( فارسى )

بر قافلهء خراسان كه داعيه حج داشتند ريخته شخصى را كه از مردم ماوراء النهر و صاحب دوازده شتر اجناس قيمتى بود بيكبار فروگرفتيم او را و اشترانش را از قافله جدا ساخته بدر برديم ميخواستيم كه او را گلوله‌بند كرده در آن دره بگذاريم وى به زبان عجز گفت شما را از خون من چه حاصل اگر غرض شما مال است تمامى آنها را بشما حلال كردم از شما به غير از اين اسب خود هيچ‌چيز ديگر طمع ندارم و نذر كردم كه چون حج گذارم شما را بدعائى ياد كنم من و يكى از پيران كارديده قبول نكرديم اما ديگرانرا بر وى رحم آمده اسب را به دو دادند باز گفت چون مكرمت كرديد اگر تير و كمان مرا به من بازدهيد كه بدان دفع شر از خود كنم غايت محبت بوده باشد القصه آنها را نيز به دو دادند چون تير كمانرا بستد بيكبار اسب برانگيخت و از ما قدرى دور شد پس رو به ما آورد و گفت ايجوانان الحق شما را بر من منت جانست بشما از روى خيرخواهى نصيحت ميكنم اگر بشنويد هر آينه زيانى نخواهيد كرد گفتم چه سخن دارى بگوى گفت صلاح در آنست كه دست از جهات من دست برداريد و راه سلامت پيش گيريد خنده بر ما غالب شده گفتيم آنچه از دستت آيد تقصيرى مكن پس خشمناك گشته پنج تير از جعبه بيرون آورده بعدد هر تيرى دليرى از پاى درآورده و همچنان تير مىانداخت تا سى نفر مبارزنامى ما را هلاك كرد چون ديديم كه تير او خطا نميكند و هنوز تيرى چند باقيست بالضروره دست از اموال برداشته به دو واگذاشتيم بيكبار در تاخته جعبه ديگر از ميان رخوت خود برداشت و همت بر اخذ اسلحه و اسبان ما گماشت خواهى نخواهى آنها را نيز به دو سپرده از دست او نيم‌جانى بدر برديم پس تيمور ملك بمغولان گفت كه صلاح در آنست كه دست از من بداريد و بيش از اين خود را و مرا ميازاريد مغولان از او برگشته وى بخوارزم رفت و از آنجا ملازمت سلطان اختيار نموده چند روزى به خدمت سلطان بسربرده آخر بكسوت اهل تصوف درآمده بجانب شام رفت و مدتها در ولايت شام فروكش كرد نظم : ايدل اندر سر زلفش چو گرفتى آرام * خوش سواديست فروكش كه عليكم تا شام چون يك مرتبه مغول بر طرف شده حب وطن برو غالب گشته به ماوراء النهر شتافت و بخجند رسيده اتفاقا در آنوقت پسرش از اردوى ماثو بايرليغ و احكام آورده رقبات خود را به تصرف درآورده بود تيمور ملك نزد پسر آمده خود را بر او اظهار كرد پسر گفت در وقت رفتن پدرم شيرخوار بودم اما غلامى هست كه او پدرم را ميشناسد و غلام حاضر شد بنشانهائيكه در اعضاء داشت او را بشناخت [ 388 - داستان عمرو بن مسعده . ] 388 تمثيل از عمرو بن مسعده منقولست كه در ايام مأمون در حينى كه از واسط ببغداد ميرفتم و گرما اشتداد داشت پير ضعيفى از ساحل شط فرياد