قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
217
تاريخ نگارستان ( فارسى )
و بيطاقتى ميكرد او را بكشتى درآورديم و از او شرححال پرسيديم وى چنين حكايت كرد كه من مردى از اهل بغدادم و صرافى ميكردم ناگاه بر كنيزى مفتون شده او را بپانصد دينار خريدارى نمودم و مابقى جهات را صرف او كرده بغايت افلاس رسيدم چنانچه در روزيكه او را وضع حمل ميشد از من شيرينى خواست و من بيرون آمده هرچند خواستم كه تهيهء مصالح او كنم ميسر نشد از خجلت ديگر به خانه نرفتم و راه خراسان پيش گرفتم و در آنجا جز وى رأس المال از آشنائى گرفته تجارتى ميكردم تا آنكه بيست هزار دينار بدست آوردم و آنوجه را امتعه خريده متوجه بغداد شدم در اين اوقات ميانهء فارس و اهواز راهزنان بما زده آنچه داشتيم بردند من او را قدرى رعايت كرده خاطرجوئى نمودم تا آنكه ببغداد رسيده بعد از چند روز او را بخوشى بدر خانه خود ايستاده ديدم مرا از آن حيرتى دستداده از وى حقيقت حال سئوال رفت وى گفت چون بدر خانه خود رفتم ديدم درگاه را بلندتر ساختهاند و دربانان بدهليز نشستهآند اندران حوالى دكان بقالى را يافتم از او پرسيدم كه اين خانهء كيست ؟ گفت خانه پسر دايهء مأمون است گفتم پدرش كيست ؟ گفت نميدانم اما پدرم ميگفت كه صاحب اينخانه صرافى بود و بواسطهء افلاس بيرون رفت و ناپيدا شد و حالا مدت بيست و هشت سال است كه مفقود الخبر است و زن او را بجهة دايگى از خانه بخانهء خليفه برده الحال از خدمتكاران خاص مأمون است و پسرش همشيرهء او و الحال بيت المال و خزانه به دو متعلق است پس من بدرون خانه رفته پسرى در نهايت جاه و جلال بصدر مجلس عزت نشسته ديدم و جمعى از ملازمان و خادمان و غلامان در خدمتش ايستاده من سلام كردم و در گوشهء بنشستم تا آنكه خلوت شد از من پرسيد كه تو كيستى ؟ و غرضت چيست ؟ گفتم پدر تو ميباشم چون اين بشنيد رنگش برافروخت و على الفور برخاسته بحرم درآمد و مادرش مرا از پس پرده بديد و بشناخت پس بدرون طلبيده در كنارم كشيد و بهايهاى بگريست بيت : چو خوش باشد كه بعد از انتظارى * باميدى رسد اميدوارى القصه : جمعى كه امانتهاى تيمور ملك داشتند بنابر صلاح حال انكار كرده ميگفتند كه اين آن نيست بنابراين باردوى قاآن توجه فرمودند در اثناء راه قدقان اغلان به دو رسيده او را بهبست بعد از آن حكايت مصاف خجند از او استفسار كرد در خلال اين گفتگو سخن آنمغول مذكور گشت قضا را همان شخص در مجلس حاضر بود از او سئوالات ميكرد و آن پردل جواب از روى تهور ميگفت ناگاه قدقانرا عرق سبعى در حركت آمده بيكچوبهء تير او را هلاك ساخت [ 389 - تركان خاتون بعد از شويش . ] 389 تمثيل در اوائل دولت مغول تركان خاتون همشيرهء اتابك علاء الدوله يزدى كه حليلهء اتابك سعد ابو بكر سلغرى بود و در حسن و بلاغت و لطف گفتار و صباحت با زهره و مشترى لاف هم چادرى ميزدى چون بعد از رحلت شوهرش