قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
202
تاريخ نگارستان ( فارسى )
انگشت تعجب و ندامت گزيده دانست كه صلاحى كه قبل از اين مالك بن وهب در باب محمد انديشيده محض دولتخواهى و خيرانديشى بود بيت : آنكس كه نصيحت ز عزيزان نكند گوش * بسيار نجايد سر انگشت ندامت خلاصهء كلام آنكه محمد در اثناى سفر بمراكش كه در دار الملك بود رسيد چند روزى كه در آنجا رحل اقامت انداخته بلوازم امر معروف و نهى منكر پرداخت و پادشاه را بتهاون در امر دين منيف تشييع و ترنيف مينمود تا آنكه اين سخن خوشخوش بپادشاه رسيد تمامى علماى آنديار را احضار نموده پادشاه رو بديشان آورده گفت از اين شخص بپرسيد كه از ما چه ميطلبد بنابراين قاضى مراكش بمحمد گفت آرى چه سخنانست كه از تو به اين پادشاه دينپناه ظل اللّه رسيده محمد مهابا ننموده گفت آنچه از من نقل نمودهاند بيان واقعست چه در اين بلده انواع مناهى و اصناف ملاهى از شرب خمور و ارتكاب فجور در ميانهء خلايق شايعست و با آنكه بر نواب ملك ظاهر و واضح است منع و زجر نميفرمايند و اينمعنى را بر وجهى تقرير فرمود كه پادشاه بگريه درافتاد و حاضران چنان تقرير كردند كه او را ارادهء تسخير آنولايتست بنابراين مالك بن وهب كه از صناديد افاضل عصر بود روى به پادشاه كرده گفت اى پادشاه مرا نصيحتى است كه در قبول آن عاقبت عافيت است و در رد آن وخامت و شئامت . بيت : نصيحتى كنمت پند گير و نكته مگير * هرآنچه ناصح مشفق بگويدت بپذير دوست آنست كه با تو راست گويد نه آنكه كجيهاى ترا تصديق نمايد . نظم : هركه از بهر نان گزيند يار * نكند عيب يار خود اظهار بهپسندد هرآنچه او گويد * ور ببيند بدى نكو گويد از چنين دوست به بود دشمن * در طريق وفا نه مرد و نه زن صلاح دولت در آنست كه محمد و ياران او را معتكف زندان گردانى تا يك مرتبه از شر ايشان سالم مانى سلطان در آن باب با جناب وزارتمآب مشورت نمود وى گفت در حق كسى كه نصيحتش در مجالس ترا بگريه انداخت و درون ترا از هوا جس نفسانى بهپرداخت آزار چگونه روا توان داشت و خاطر بر تعذيب او چون توان گماشت و در اين وقت كه خبر طغيان او مسموع سلطان گشت دانست كه غلط كرده است بالضروره حشرى از ابطال رجال بدفع شر او بدانسوى فرستاد و محمد تومرث بعد از قتل غلامان ياران را بدفع لشكر سلطان تحريص نموده در درهء كه عبور لشكر مراكش از آنجا بود مردم سمل سر راه را بر ايشان گرفته به زخم سنك و تير ايشان را پراكنده و پريشان گردانيدند بعد از آن محمد ، عبد اللّه تشريشى را در خلوتى خواست و گفت صلاح در آنست كه زبان بگشائى و بكرامت فصاحت