قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
201
تاريخ نگارستان ( فارسى )
القصه محمد تومرث باتفاق عبد المؤمن و عبد اللّه تشريشى كه از فصحاى عرب و علماى فضل و ادب بود و بنابر فرط اعتقاد در زمرهء مريدان محمد تومرث منخرط گشته آغاز سياحت كردند و محمد بعبد اللّه گفت كه تو خود را بطريق مردم بىزبان باهل عالمنماى تا بوقت احتياج بدانچه مقتضاى حال باشد تنطق نمائى آخر در اثناى سير و سلوك گذر ايشان بر مدينة الجمات افتاده محمد تومرث از عبد الحق بن ابراهيم كه از جملة فقها و از اجلهء احبا و اصدقاى او بود صلاح آنكار استفسار فرمود وى نيز بموجب المستشار مؤتمن او را بكوهستان سمل كه از مواضع حصين آنسرزمين است اشارت كرد آنسخن بغايت مستحسن افتاده در امضاى آن استعجال نمود چون در صحف جفر مطالعه نموده بود كه مقام ايشان در سمل صورت اتمام خواهد يافت لاجرم در صحبت رفقا بدانصوب نهضت نموده سكان آنجا ايشانرا از جملهء فضلا تصور نموده موردشان را بتعظيم تلقى نمودند آنعزيزان از كثرت عبادت و فرط زهادت مرتبهمرتبه مطاع مردم آنجا گشته اوامر و نواهى ايشانرا مطيع و منقاد گشتند و در خلال آن احوال نظر محمد بر اطفال ايشان افتاده اكثر ايشان را از رق و اصفر ديد و حال آنكه آبا و امهات ايشان نه بر اين اوصاف بودند از منشاء آن استفسار نمود جواب گفتند كه هر سال خيلى از غلامان سلطان كه هر سرهنك ايشان نهنگى بود همچون پلنك در غايت اسائت صورت و ردائت سيرت بيت : فيروزهچشم و لعلرخ و ريش همچو زر * چندين گهرتر است همه رزل و بدگهر نظم : سرهنك هفت رنك كه اجزاى ريش او * شنگرف و نيل باشد و زرنيخ و نفط و قير بواسطهء استخراج خراج بدينجا آمده در منزل ما بيچارگان نزول مينمايند و جبرا و قهرا اهل بيت ما را بتحت تصرف خود درآورده آنچه ميخواهند ميكنند محمد از اين سخن برآشفت و گفت شرمتان باد كه باوجود قوت مدافعه با ننگى چنين در ميسازيد و اسير قساوت در ميدان قيادت ميتازيد اگر كسى در اين امر خطير شما را دستگيرى كنند چه خواهيد كرد همه متفق اللفظ و المعنى گفتند كه جانها در قدم او ايثار ميكنيم محمد گفت اينك آنكس منم كه در آن مائده بذل جهد مينمايم و عقد بيناموسى كه در كار شما افتاده بسر انگشت جلادت ميگشايم بالجمله همگنان سر بر خط فرمان او نهاده تهيهء آلات قتال و ترتيب اسباب جدال نمودند و هم در آن اوان غلامان دررسيدند و در خانهاى آن ستمديدگان فرود آمدند و در شبى كه بازواج آن بيچارگان شدت امتزاج داشتند محمد رفقا را بقتل آنجماعت مأمور گردانيده همه را در يكدم از هم گذرانيدند و يكنفر از ايشان كه در بيرون در بود فرار نموده خود را به خدمت سلطان كه در آنزمان ابو الحسن على بن يوسف تا شفيق بود رسانيده سرگذشت را بپايهء سرير سلطنت مصير تقرير نمود . پادشاه سر