قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

185

تاريخ نگارستان ( فارسى )

[ 330 - فرع خوارزمشاه كه نه تن بودند . ] 330 فرع سلاطين خوارزمشاهيه نه نفرند و ايام سلطنت ايشان از سنهء 491 احدى و تسعين و اربعمأة است تا شوال سنهء 628 ثمان و عشرين و ستمأة صد و سى و هشت سال بدينموال قطب الدين محمد بن نوشگير غرجه سى سال اتسز بن قطب الدين محمد نوزده سال و نيم ايل ارسلان بن اتسز هفت سال و نيم سلطان شاه بن ايل ارسلان بيست و يكسال تكش بن ايل ارسلان بيست و هشت سال و نيم سلطان قطب الدين محمد بن تكش بيست و يكسال سلطان جلال الدين و سلطان ركن الدين غورسابخى و سلطان غياث الدين عز شاه اولاد قطب الدين محمد بعد از پدر از رمضان سنهء سبع و عشر تا منتصف ماه شوال سنهء 628 ثمان و عشرين و ستمأة پانزده سال بنوبت سلطنت كرده‌اند . [ 331 - دلاورى اتابك سعد زنگى . ] 331 حكايت گويند اتابك سعد بن زنگى بن مودود سلغرى بوفور شجاعت و فرط شهامت آراسته بود و در ميدان كارزار خود را فزونتر از رستم و اسفنديار ميدانست همواره تمناى اتساع ملك داشت و محروسهء ملك فارس در نظر همتش محقر نموده توجه بر تسخير ديگر ممالك ميگماشت تا در سنهء 613 ثلاث و عشر ستمأة چون ولايت عراق از مالك رقابى باستحقاق تهى مانده بود و سلاطين اطراف را گردن طمع و آزبدان دراز از آن جمله عنان ممالك ستان بدانسوى راند مقارن حال سلطان قطب الدين خوارزمشاهى با لشكر نيز به همان نيت بدانحدود رسيده بود اتابك چون شير ژيان كه از وفور خيل نخجير نينديشد با هفتصد سوار صاعقه كردار خود را بر قلب سپاه خوارزمشاه زده كوششى نمود كه نام سام نريمان و داستان پوردستان بر طاق نسيان بماند بيت : سپهدار و گردن‌كش و پيل‌تن * نكوراى و دانا و شمشيرزن سلطان را از آن گيرودار خوش آمده حيف آمدش كه مثل آن شير شكارى بر خاك هلاك افتد لاجرم لشكر را بگرفتن جهان‌پهلوان اتابك امر كرده و در باب آنكه مبادا آسيبى به دو رسانند قدغن تمام نمود و لشكريان نيز آن تهمتن بينظير و همال را در ميان گرفته دستگير كردند چون چشم سلطان بر روى او افتاد پرسيد كه اين همه آزار ما و خود چرا كردى گفت چون وصول موكب همايون نزديك شد نخواستم كه خال عار فرار بر رخسار روزگار اين خاكسار ماند بالضروره تن بمرگ داده پاى جسارت در ميان ميدان خسارت نهادم سلطانرا آن يال و كوپال خوش آمده باستشفاع بعضى از مخصوصان باطلاقش امر فرمود . [ 332 - سعدى و اتابك . ] 332 من اللطايف شيخ مصلح الدين سعدى بنابر فرط اخلاص كه به دو داشته تخلص خود را سعدى گردانيده بىسخن تا قيام قيامت نام نامى آن شهريار توفيق آثار بر صفحهء روزگار باقى خواهد بود طرفه‌تر آنكه هر طفلى كه در دبستانست متذكر اسم سعديست كه در گلستانست نظم : رفت سعدى و دم ز يكرنگى * زدن او بسعد بن زنگى به ز سعد و سرا و ايوانش * نام سعديست در گلستانش