قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
170
تاريخ نگارستان ( فارسى )
[ 314 - سلطان محمد خوارزمشاه . ] 314 حكايت چون نير اقبال سلطان محمد خوارزمشاه به كمال رسيد بمصداق و اذا تم شيئى ولى نقضيه بيت : مقرر است كه هرچيز كان رسد بكمال * بود هرآينه او را ز پى نهيب زوال ميل حضيض كرده زمانه هر نعمتى كه به دو داده بود در اندك وقتى استرداد نمود بيت : چنين است آئين گردنده دهر * كه بخشد برغبت ستاند بقهر صورت احوال آنكه چون چنگيز خان جمعى از مردم خود را همراه خواجه احمد جندى كه برسم تجارت باردوى او رفته بود بواسطه ابتياع تنسوقات و امتعه و تبركات بايران فرستاد نخست بانزار رسيدند و اينانج نامى از اقوام تراكمه قنقلى خويش والدهء سلطان كه از پرتو تربيت سلطانى بحكومت انزار و آنسرحد سرافراز گشته لقب غاعم خانى يافته بود آنجماعت را نزد خود خواست يكى از ايشان كه احوال سابق او را ميدانست در اثناى گفتگو او را اينانج خواند و اين سبب غضب او شده بقيد و اخذ اموال ايشان فرمود و همهء ايشان را بگرفت و از اينمعنى غافل بيت : بدست خويش تبه ميكنى تو صورت خويش * و گرنه ساختهاندت چنان كه ميبايد در عريضهء بسلطان نوشت كه جمعى از دشت قبچاق در لباس تجار بدين سرحد آمدهاند و غرضشان نه سود اگريست بل جاسوسى و خبربريست چون اين عريضه در عراق بسلطان آفاق رسيد بموجب اذا جآء القدر عمى البصر چندان غبار ادبار پردهء ديدهء آن بزرگوار گشته بود كه صورت وخامت آن در آئينهء روزگار نديده بىتأمل به خون آن بيگناهان امر فرمود . حكمت چون در امضاى كارى متردد باشى آنطرف اختيار كن كه بىآزارتر باشد سعدى : مر ترا چون دو كار پيش آيد * كه ندانى كدام بايد كرد آنكه در وى مظنهء خطر است * آنت بر خود حرام بايد كرد آنكه بيخوف و بيخطر باشد * بهمانت قيام بايد كرد يكى از آنجماعت فرار نموده اينخبر وحشت اثر را بخان رسانيد خان از آنجا كه صفت حلم و وقار داشت در اين مرتبه عنان اضطبار از دست نداده از جاى درنيامد نظم : بلى سرمايهء شاهى وقار است * شه آن باشد كه چون كوه استوار است بهر كارى نيارد موزه در پاى * بهر بادى نجنبد چون خس از جاى او پيكى نزد سلطان فرستاده حاكم انزار را طلب داشت سلطان اينمرتبه نيز مصراع : مهر دگرم بر سر آن مهر فزودى بقتل پيك امر فرمود سعدى :