قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

171

تاريخ نگارستان ( فارسى )

شهنشه كه بازارگان را بخست * در خير بر شهر و مردم ببست نكو بايدت نام نيكى قبول * نكو دار بازارگان و رسول چون خبر جريمهء ذميمهء لاحق ضميمهء كدورت سابق شد خان كه فى الحقيقة آتشى بود سوزان يكبارگى برافروخته نايرهء غضبش بكرهء اثير رسيد حافظ : حريف مجلس ما خود هميشه دل ميبرد * على الخصوص كه پيرايهء بر او بستند لاجرم تواچيان را باحضار لشكر بىپايان مغول و تاتار كه خارج از حيز شمار بودند به اطراف و اكناف ارسال داشت اينخبر در عراق به پادشاه رسيد با لشكر خود بماوراء النهر شتافت و با جنود نامعدودى از مغول دچار شد هرچند ايشان ميگفتند كه ما بجنگ مأمور نيستيم سلطان بجنگ ايشان آهنگ كرده آنفرقه نيز بمدافعه پيش‌آمده با آنكه عشر عشير لشكر سلطان نبودند از بام تا شام كوشش نمودند نزديك شده بود كه از صدمهء دستبردشان چشم‌زخمى رو نمايد اما آخر به نيروى پايمردى سلطان جلال الدين منيكبرنى بساط آنمعركه ريخته شد و مغولان در همانشب بيت : چو سر زلف شب به شانه زدند * رقم كفر بر زمانه زدند آتش بسيار افروخته بجانب اردوى خان رفتند و سلطانرا از مبارزت و بهادرى آن زمره هراس و خوفى در دل نشسته معهذا در آن ايام اهل تنجيم و احكام به دو گفته بودند كه چون سعود از اوتاد ساقط و نحوس ناظر و تسيير درجهء طالع و عاشر بدرجات مظلمه رسيده صلاح در مقابله نيست معاودت نمود و لشكريانرا متفرق گردانيده مردم را بضبط قلاع مأمور ساخت و در روزيكه از سمرقند ميگذشت ديد كه مردم در خندق كار ميكنند سلطان از روى دهشت بر زبان آورد كه آنمردم كه در دنبال هستند اگر تازيانهء خود را در اينجا ريزند پر خواهد شد فرد : تا عدد لشكرش در رقم آرد قضا * از ورق آسمان كاغذ و دفتر شكست خلائق از آن سخن بغايت دل‌شكسته گشته ترس در دلها نشست و سلطان هراسان شده بعزم خراسان از جيحون گذشت و كسى بخوارزم فرستاد كه مادرش با اهل حرم و فرزندان جمله متوجه مازندران شوند و خود به نيت هند تا بلخ و بخارا رفت اما اهالى آنديار مضمون اين ابيات را موافق كاروبار خود ميديدند نظم : ز عزم بلخ تو شد عيش ما مصحف بلخ * زهى عزيمت انده فزاى شادىگاه نعوذ باللّه از آندم كه اين و آن گويند * كه خان زده بدر شهر خيمه و خرگاه باز از آن رأى متقاعد گشته بآهنگ عراق در صفر سنهء 617 سبع عشر و ستمأة به نيشابور آمد و چند روز بساط عيش و عشرت و نشاط گسترده خوشدلى را وداع ميكرد