قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
152
تاريخ نگارستان ( فارسى )
فرصت يافته آهنگ و قصد او كردند و او از بيم جان خود را در حرم سلطان انداخت و امرا در بيرون صف كشيدند و در طلب او مبالغه از حد گذرانيدند و سلطان در ندادن او اصرار ميكرد مجد الملك گفت مرا نزد ايشان فرست تا فتنه بالا نگيرد سلطان نشنيده رجالهء لشكر هجوم نموده بحرم رفتند و مجد الملك را گرفته بيرون كشيدند و او را پاره پاره كردند سلطان از عقب سراپرده بيرون شتافته برى رفت و از آنجا بخوزستان و سلطان محمد را فتح بيگمان چنين روى نموده بىجنگوجدل در همدان بر سرير سلطنت نشست و امراى خوزستان بتخصيص امير صدقه غلام سلطان ملكشاه بسلطان بركيارق پيوسته در رجب سنهء 493 ثلاث و تسعين و اربعمأة با برادر مصاف داده سعد الدوله گوهر آئين شحنهء بغداد كشته شد و وى منهزم گشت اما نوبتى ديگر در جمادى الاخرى سنهء 494 اربع و تسعين و اربعمأة جنگ كرده غالب آمد و در اين جنگ مؤيد الملك وزير اسير گشته اما از روى تدبير خاطر سلطانرا بتقبلات خشنود گردانيد و بدانقرار يافت كه وزارت را بدستور به دو دهند و در آن اثنا تكيه نموده يكى از طشتداران به گمان آنكه سلطان در خواب است با ديگرى گفت كه اين سلجوقيان غريب بىحميت طايفهء هستند چه شخصى كه اينهمه بدى با ايشان كرده ميخواهند كه باز تربيت كنند . سلطانرا اين سخن مؤثر افتاده برخاست و از خرگاه بيرون آمده مؤيد الملك را حاضر ساخت و در بيستم شهر شعبان سنهء مذكوره حسب الاشاره چشمش را بسته بر كرسى نشاندند سلطان شمشيرى چنان براند كه سرش ده قدم جدا شد و بقولى هنوز سرش بر دوش مانده بود چون بجنبيد بيفتاد بيت : بيكدست شمشير و دستى قلم * قلمزن نگهدار و شمشيرزن [ 287 - سركشى محمد هارون بر امير اسماعيل ] 287 تمثيل مؤلف جامع الحكايات آورده كه محمد هارون سرخى كه از قبل امير اسماعيل والى گرجستان بود نسبت به دو سركشى نمود سببش آنكه غلامى صافى نام كه از شرابيان امير بود با دو غلام ديگر خيانتى كرده فرار نمودند و بجرجان رفته بمحمد هارون متوسل گرديدند و چون اينخبر بامير رسيد هرچند ايشان را از او خواست محمد هارون عذرهاى ناروا ميگفت و مراتب اهمال منشاء كلال و ملال گرديده بالضروره بجانب جرجان توجه نمود و محمد هارون از او روگردان شده بآمل شتافت و امير نيز بآمل رفت محمد هارون از آنجا برى رفت و امير چند روزى در آنجا توقف نموده در آمل گوشكى بنا كرده بعد از آن امير از عقب او تا قزوين رفته او را بعهد و ميثاق بچنگ آورد و هرچند والى بغداد احكام بقيد او ميفرستاد امير تجويز نقض عهد او ننموده از آنها اغماض ميفرمود تا آنكه محمد هارون روزى در خدمت امير به نماز جمعه رفته اسبان ايشان بهم اوفتادند و اسب امير باركى محمد هارون را به زير كرد يكى از حضار بيار خود ميگفت كه چون امير از عهدهء انتقام او بيرون نيامد اسبش عوض