قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

147

تاريخ نگارستان ( فارسى )

وضو ساخته بمسجدى كه در آن نزديكى بود رفته به نماز مشغول گرديدم ناگاه نابينائى به مسجد درآمده فرياد كرد كه در اينجا كيست ؟ من مشغول نماز بودم جوابش نگفتم بعد از آنكه خاطرجمع نمود كه كسى نيست نزديك محراب آمده كوزهء مملو از زر بيرون آورده درهمى چند بر آن افزود و در آنجا دفن كرد بعد از لحظهء كه بيرون رفت من آن نقود را برداشته در وجه ضروريات سفر مصروف داشتم تا آنكه الب ارسلان در سنهء 455 خمس و خمسين و اربعمأة بعد از عمش طغرل بيك بسلطنت نشست خواجه بوزارت ارتقاء نمود روزى با كوكبه در بازار ميراند ناگاه نظرش بر آن نابينا افتاد و خواجه او را شناخت و بيكى از ملازمان گفت او را به منزل برده نگاهدار و چون خواجه به خانه آمد ويرا خواسته بتقريبى از او كيفيت وجه گمشده استفسار نموده گفت يافتى يا نه ، كور دردم دست بدامن خواجه زده گفت الحال يافتم خواجه گفت چون يافتى ؟ كور گفت من مردى گدايم و آن وجه را از دريوزه بهمرسانيده بودم چون بر فقدان آگاه گشتم بغايت اندوهناك شده آن را از همه كس اخفا كردم اكنون از اين ادا بوضوح پيوست كه آنوجه را شما داريد خواجه تبسم نموده و مضاعف آنمبلغ را با مستقلى به دو مكرمت فرمود نظم : هركه را پيشه لطف و احسانست * هست ايمن ز آتش دوزخ متحلى بخلق اهل بهشت * نشنود بوى ناخوش دوزخ [ 277 - عون الدين و دست‌تنگى وى ( نمره غ ) ] 277 حكايت در تاريخ يافعى مذكور است كه عون الدين بن هبيره بغايت دست‌تنگ شده كارش بسرحد اضطرار رسيد و چون شنيده بود كه دعا نزد قبر معروف كرخى مستجابست بنابراين بدانجا شتافته بشرائط نماز و دعا قيام نمود . وى روايت كرد كه چون از آنجا متوجه شهر شدم در يكى از محلات بمسجدى رسيدم بخاطرم آمد كه در آنجا دو ركعت نماز بگزارم چون قدم در آنجا نهادم شخصى بيمار را ديدم كه در حالت نزع بود پيش او رفته سر او را بر كنار نهادم بيكبار چشم باز كرد گفتم ميل چه‌چيز دارى ؟ گفت ميل به دارم فى الحال بيرون آمده رداى خود را پيش بقالى كه در آنحوالى بود برهن گذاشته دو سه عدد سيب و به ستانده پيش وى آوردم وى قدرى از آنها خورده به من گفت در را به‌بند من حسب الامر در مسجد ببستم پس اشارت كرد كه بوريا را بردار و اينجا را بكن چنان كردم كوزهء مملو از زر بيرون آمده به دو گفتم هيچ وارثى دارى گفت برادرى داشتم ميگويند مرده و ما در اصل از رصافه‌ايم چون كلام بدينجا رسيد نامهء عمرش اختتام يافت بعد از تكفين و تدفين چون آن را بشمردم پانصد دينار بود متوجه شهر شده بكنار شط رسيدم ناگاه كسى در زورقى اشارت به من كرده مرا طلبداشت من بدانجا رفته او را بغايت شبيه به شخص مذكور يافتم كيفيت حال از وى سئوال كردم چنان ظاهر شد كه وى برادر آنكس است بگفتم دامن بگشا مبلغ مذكور را در دامنش ريختم ويرا حيرت تمام روى