قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
146
تاريخ نگارستان ( فارسى )
درصدد تجهيز و تكفين او برآمده آغاز نوحه و زارى كردند طبيبى كه سرآمد حكماى روزگار بود بر آن آگاه شده شروع در معالجه نمود و علاج منحصر بود در آنكه شخصى را فرمود تا ده تازيانه بر او زد پس نبض را ملاحظه نموده اندك حركتى احساس كرد پس باطبا گفت نبض مرده هرگز حركت كند ؟ گفتند نى پس مرتبه به مرتبه او را تازيانه ميزدند تا حركت نبض او زياده شد تا آنكه مريض به هوش آمده سخن گفت پس طعام بخورد به صحت و سلامت برخاست و اينمعنى موجب حيرت همگنان گرديد . [ 276 - خواجه و اسب لاغر . ] 276 و منها خواجه انوشيروان خالد مؤلف كتاب بقية الصدور گفته كه من از لفظ خواجه شنيدم كه در بدايت حال بنابر مهمى محصلان مرا از جائى به جائى ميبردند و من بر اسبى ضعيف و ناتوان كه از غايت لاغرى مصور خيالپيكر نال مثالش را بقلممو نگاشته بود . مصراع : امتحان نقاش را در نقش اسب لاغر است و در يورش و دو ، اسب چوبين شطرنج از او گرو برده بيت : تا شاه روح بر فرس جسم شد سوار * چون اسب من نديد در اين سبز مرغزار نظم : نه از غبار خاسته بيرون شدى به زور * نه از زمين خسته برانگيختى غبار سوار بودم و محصلان درآمدن من كمال استعجال فرموده من از راه عجز و اضطرار بديشان گفتم نظم : اسبى از لاغرى چنان كه بر او * گر نشيند مگس شود به دو نيم او چو مردار گشته گنديده * من چو زاغى بر او نشسته مقيم خود نشستن چو زاغ بر مردار * طوطيان را جلافتيست عظيم ناگاه در آن صحارى سوارى كه اسبش چون تكاور از نظر بيكچشم زدن بسر حد بصر رسيدى بيت : جهاننوردى كامروزش ار برانگيزى * بعالميت رساند كه اندر او فرداست به من رسيده گفت ايحسن ميخواهى كه اين اسب را با اسب تو بدل كنم گفتم اى برنا در اين محل چو وقت استهزاست گفت و الله هزل نميكنم دردم به زير دويده زين بگردانيد و مرا بر اسب خود سوار كرده خود بر اسب من سوار شد و از نظر ما غائب گشت چون من و محصلان او را نميشناختيم حيرت كرديم . [ 277 - خواجه و نابينا در مسجد . ] 277 من البدايع مشهور است كه خواجه نظام الملك ميگفته كه در به دو حال كه من ملازم الب ارسلان گشتم او را در آنوقت سفرى پيشآمد هرچند در ته بساط خود نظر كردم اصلا استعداد سفر نيافتم از اينمعنى بغايت دلتنگ گشته در دم