قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

133

تاريخ نگارستان ( فارسى )

گفت نى سلطان گفت پس ترا چه بر اين داشته بود كه زمام اختيار خود را بدست كسى كه از تو قوىتر باشد دهى مجد الدوله از اين سخن خجل گشته ديگر دم نزد سلطان مجد الدوله را گرفته با پسرش بغزنين فرستاد . عربيه : من استعان به غير الله فى طلب * فان ناصره عجز و خذلان شخصى در راه از پياده رفتن عاجز گشته دست نياز برداشت و خرى از خدا خواست مقارن حال سوارى به دو رسيده اسب كرهء كه همراهش بود و از كمال فروماندگى قدم از قدم برنميداشت جبرا و قهرا آن را بر دوش او نشاند چون قدمى چند رفت بغايت سراسيمه گشته روى بجانب آسمان كرده گفت بارخدايا من مركبى طلبيدم كه بر آن نشينم اكنون خود را مركب ميبينم حاشا كه تو غلط شنيده باشى همانا كه من غلط گفته باشم بيت : رهم پيش و بار گران بر سرم * بگو كاين گرانى بسر چون برم ؟ [ 247 - دوقلوهاى ارمن زمان ناصر الدوله . ] 247 من البدايع در جامع الحكايات مذكور است كه مؤلف تاريخ ديالمه گويد كه دو شخص از ارمن به خدمت ناصر الدوله آوردند كه پشت هردو بهم چسبيده بود . قريب بيست و پنج سال عمر داشتند و اكل و شرب و خواب و بيدارى ايشان مخالف هم بود اما ابن جوزى گويد در شهور سنهء 352 ، اثنتين و خمسين و ثلثمأة دو شخص چنين كه معدهء ايشان به يكديگر اتصال داشت و ديگر جوارح اعضاء هريك تك بود از ارمن نزد ناصر الدوله حاكم موصل فرستادند و پدر ايشان همراه بود يكى را هواى زنان در سر بود و يكى را عشق خوش پسران در سينه قضا را يكى مريض شده بمرد بعد از چند روزى بوى بد ميكرد و يكى در حيات بود و اين عذاب ميكشيد تا آنكه وى نيز بمرد [ 248 - سلطنت بهاء الدوله و نافرمانى عز الدوله ] 248 من نوادر الاحكام چون بعد از صمصام الدوله در ماه صفر سنهء 380 ثمانين و ثلثمأة سلطنت فارس و كرمان و اهواز بر برادرش بهاء الدولة بن عضد الدوله قرار گرفت اكثر اعيان ديالمه سر بر خط فرمان او نهادند الا اولاد عز الدولهء بختيار خصوصا ابو نصر كه سركشى ميكردند و از جمله ابو نصر بكرمان لشكر كشيده ابو جعفر ولد استاد هرمز را كه از جانب بهاء الدوله والى آنجا بود منهزم گردانيده بجرجان رفت بنابراين بهاء الدوله جمعى از ديالمه را بسردارى موفق بن اسماعيل بر سر او فرستاد و او بجرجان شتافته ابو نصر را در آنجا نيافت اهالى آنجا خبر دادند كه از اينجا تا لشكرگاه او هشت فرسنگ است موفق از سپاه خود سيصد نفر اختيار كرده چون بدان محل رسيد از وى اثرى نديد بالضروره از آنجا كوچ كرده خود را به او رسانيده جنگ درگرفت شخصى هم از لشكريان خود نصر را به قتل آورد و شر او مندفع گرديد قبل از اين منجمى بموفق گفته بود كه در فلان دوشنبه ابو نصر كشته خواهد شد و چون پنج روز بدوشنبهء مزبور ماند موفق از منجم پرسيد كه دوشنبه رسيد و خبرى از ابو نصر نرسيد منجم گفت وى اگر در آن روز كشته نشود تو مرا بعوض بكش قضا را هم در آن دوشنبه جنگ شده ابو نصر بقتل آمد .