قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

134

تاريخ نگارستان ( فارسى )

[ 249 - آل بويه هفده تن بودند . ] 249 فرع آل بويه آل بويه كه ايشانرا ديالمه نيز گويند هفده تن‌اند زمان سلطنت ايشان از ابتداى شهر ذى قعده سنهء 321 احدى و عشرين و ثلثمأة تا شهور سنهء 448 ثمان و اربعين و اربعمأة صد و بيست و هفت سال و نيم بود . عماد الدوله على بن بويه شانزده سال و نيم مؤيد الدولة بن ركن الدوله هفت سال و نيم فخر الدولة بن ركن الدوله چهارده سال مجد الدولة بن فخر الدوله و مادرش سى سال و نيم شرف الدولة بن عضد الدوله چهارده سال و نيم صمصام الدولة بن عضد الدوله نه ماه بهاء الدولة بن صمصام الدوله بيست و چهار سال و سه ماه سلطان الدولة بن بهاء الدوله دوازده سال و چهار ماه شرف الدولة بن بهاء الدوله شش سال و دو ماه جلال الدولة بن بهاء الدوله بيست و پنجسال عماد الدين انبة بن بهاء الدوله بيست و چهار سال ملك رحيم بن عماد الدين انبه هفت سال ملك ابو منصور بن عماد الدين انبه هشت سال و نيم . [ 250 - فرزندان سلجوق . ] 250 من الوقايع آورده‌اند كه اسرائيل و ميكائيل و موسى و بيغو و يونس پسران سلجوق كه از طايفهء تركمان قنوق‌اند و بعقيدهء بعضى مؤرخين بسى و چهار بطن به افراسياب ميرسند در سنهء 375 خمس و سبعين و ثلثمأة بنابر كثرت خيل و حشم از تركستان بماوراء النهر آمده در متنزهات آنجا ماندند و از ايشان اسرائيل بملازمت سلطان محمود رفت سلطان در اثناى صحبت از او پرسيد كه اگر ما را بلشكر احتياج افتد چه مقدار سوار مدد توانى كرد ؟ اسرائيل دو تير و يك كمان در ميان داشت تيرى بسلطان داد و گفت چون اين را بخيل ما فرستى صد هزار سوار بمدد آيند گفت اگر بيشتر خواهيم وى كمان پيش او نهاد گفت اگر اينرا بتوران فرستى چندانكه خاطرخواه است لشكر متوجه بارگاه شود سلطان از كثرت ايشان انديشه بخاطر خود راه داده او را بگرفت و بقلعهء كالنجر فرستاد و او بعد از هفت سال در آن زندان بمرد ميكائيل برادرش را دو پسر بود طغرل بيك و جغر بيك سرور آنقوم شدند و از جيحون گذر كرده بخراسان درآمدند و در زمان سلطان مسعود برسوباشى امير الامراء خراسان كه بدستور سلطان بجنگ ايشان رفته بود غالب گشتند و بلوازم سلطنت قيام نمودند . [ 251 - نكاح طغرل بيك دختر قائم عباسى را . ] 251 من البدايع چون سلطان طغرل بيك بن ميكائيل بن سلجوق در سنهء 429 تسع و عشرين و اربعمأة در نيشابور بر سر تخت مسعودى نشست و اسم پادشاهى بر وى نهادند خواست تا دختر قائم عباسى را در نكاح آورد قائم مضايقه داشت سلطان بفرمودهء وزير عميد الملك ابو نصر كندرى دست او را از تصرف كشور عرب كوتاه گردانيد تا نيك بتنگ آمده بوصلت رضا داد وزير سيده دختر قائم را به تبريز نزد سلطان آورده و در آنجا عقد بستند و چون خواست كه زفاف در رى باشد بنابرآن متوجه آنولايت شد ليك چون هوا گرم بود بواسطهء اعتدال هوا برود بار قصران رفت و در آنجا در حوالى قلعهء طنجريست خون دماغى بر او