قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

132

تاريخ نگارستان ( فارسى )

از چهارپايان و جوارى و غلامان حبشى و ديگر اجناس كه قيمت آنها زياده از ده هزار دينار ميشد بيرون آورده بدست من داد و من دستش را بوسيدم ديگر مرا گفت كه من بر ترتيب فروش ميل تمام دارم و در اينمدت فرموده بودم كه در ارمنيه چندين فروش نادره مرتب دارند از آن جمله چند عددى به جهت تو آورده‌ام بالجمله مرا غريق احسان خود ساخته روانه گردانيد پس خود انصاف دهيد كه در حق اين نوع كسى به غير از نيكوى ديگر چه توانكرد ؟ و عذر او را بكدام زبان توان خواست . [ 245 - سلطنت سيده زن فخر الدوله . ] 245 من التدابير گويند سيده زن فخر الدوله كه در عهد شوهر حاكم مطلق بود در عهد پسرش مجد الدوله كه در آنوقت سيزده ساله بود يكبارگى بلوازم سلطنت قيام نموده روز ديوان در پس پرده نشستى و بجميع جزئيات ملكى رسيده رسولان ملوك اطراف را بسخنان دلپذير خشنود كردى از جمله سلطان محمود غزنوى لشكر بجانب او كشيده پيشتر رسولى به او فرستاد كه خطبه و سكه بنام من نما و باج و خراج مرا ملزم شو و الا جنگ را آماده باش او در جواب نوشت كه تا شوهر در حيات بود همواره توهم آن داشتم كه مبادا سلطان بدينمحقر مملكت طمع كند اما چون شوهر از سرم رفت از اين دغدغه وارستم چه سلطان با دولت ميداند كه كار جنگ بخواست خداست و حقيقت مآلش معلوم نيست اگر غالب شود بر بيوه‌زنى غالب شده باشد و اين نزد ارباب عقل و دانش چه‌قدر دارد ؟ مصراع : نه مرديست با ناتوان زور كرد . و اگر مغلوب شود اين ننگ تا قيامت بر صفحهء دولت سلطان بماند بيت : مباش غره كه دارم عصاى عقل بدست * كه دست فتنه دراز است و چوبرا دو سر است لاجرم سلطان از آن سخنان متأثر گشته از سر آن عزيمت برخواست بيت : برأيى لشكريرا بشكنى پشت * بشمشيرى يكى تا ده توان كشت [ 246 - پناه خواستن مجد الدوله از سلطان محمود ] 246 من مأثر الدواير مشهور است كه چون سيده والدهء مجد الدوله بمرد قواعد ملكى كه براى او بود از هم فروريخت و سپه‌سالاران حشم و سرداران لشكرش هريكى رائى ميزدند و هركدام خود را بزرگ انگاشته ديگريرا وجود نمينهادند چون خبر اختلال حال او بسلطان رسيد در سنهء 420 عشرين و اربعمأة آهنگ او كرده مجد الدولهء بىعاقبت بيت : هرآن پسر كه شود قانع از پدر به نسب * حقيقت نسبش آتش است و خاكستر از امراء خود شكايت نزد سلطان محمود برده از او چشم داشت امداد داشت سلطان سپاهى برى ارسال نمود و ان دولتمند بدايشان پيوست سلطان در روز شنبهء دوم جمادى الاولى برى رسيده ويرا نزد خود خواست و در مجلس او را گفت شهنامه خواندهء و شطرنج باختهء ؟ گفت آرى گفت در اينها هيچ ديده‌اى دو سلطان در يك مكان و دو پادشاه در يك اقليم منزلگاه ساخته باشند بيت : جاى دو شمشير نيامى كه ديد ؟ * بزم دو جمشيد مقامى كه ديد ؟