قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
114
تاريخ نگارستان ( فارسى )
[ 216 - خوارزمشاه و حكماء . ] 216 من الوقايع سلطان محمود شنيد كه در خوارزم نزد مأمون خوارزمشاهى عدهء از حكما چون ابن سينا و ابو سهل مسيحى و ابو الخير خمار و ابو ريحان بيرونى و ابو نصر عراق كه هريك نادرهء عصرند و اعجوبه دهر مجتمع گشتهاند بنابراين پيكى باستدعاى ايشان بخوارزم فرستاد و پيشتر از وصول رسول خبر بمأمون رسيد وى در ان باب با آنان مشورت كرد ابن سينا و ابو سهل از اين سخن ابا نموده مأمون گفت مرا تاب عصيان سلطان نيست صلاح در انست كه پيش از نزول رسول شما سرخود گيريد بالضرورة هردو از آنجا بيرون آمده آن روز پانزده فرسنگ طى كردند و شب هنگام ، بر سر چاهى نزول نموده ابن سينا در تقويم بواسطهء چگونگى سفر نظر انداخته رو بابو سهل آورده گفت دور نيست كه ما راه گم كنيم و شدت بسيار ببينيم ابو سهل گفت رضينا بقضاء الله من خود چنان مييابم كه ازين سفر جان نبرم چه تسيير طالع بعيوق كه قاطع است رسيده و بهمهحال مرا اميد نجات نمانده است از ابن سينا منقول است كه روز چهارم بادى هولناك برخاسته اثر طوفان بظهور پيوست بعد از آنكه باد تسكين يافت راهها را ريك گرفته بود بدرقه نيز همچون ما حيران شده القصه كار ابو سهل در آن بيابان بپايان رسيد و از فرط تشنگى و شدت گرما بعالم بقا شتافت و من بهزار زحمت بابيورد افتادم چون در ولايت خراسان كسان سلطان مرا طلب ميكردند بنابراين بجرجان شتافتم گويند كه چون ابو نصر و ابو ريحان و ابو الخير به خدمت سلطان پيوستند ايشان را از تخلف ابن سينا كه مقصود بالذات از طلب ، او بود اعراضى شده از ابو نصر كه به قدر وافى از علم تصوير خبير بود صورت ابن سينا را خواسته و مصوران آن را تتبع نموده ملازمان سلطان او را به اطراف و جوانب بردند و بمردم هشيار سپردند كه چون بدين هيأت شخصى بينند آن را گرفته بدرگاه رسانند بالجمله ابن سينا بجرجان آمده در كاروانسرائى نزول نمود و در آنجا بامر طبابت پرداخته اثر حذاقت او بوالى آنجا قابوس رسيد قضا را ويرا در آن ايام خواهرزادهء كه بغايت مقبول او بود بيحضور گشته اطباى زمان در تشخيص مرض او عاجز بودند نواب قابوس حكيم را بر بالاى مريض بردند و حكيم نبض و قاروره ملاحظه نموده مرضى به غير از كتمان محبت نديد بنابرآن شخصى كه واقف بر محلات و كوچها و كويها و خانهاى آن شهر باشد طلب داشت حكيم نبض را گرفته آنشخص اسامى محلات ميگفت چون محلهء مطلوب مذكور شد در نبض اضطرابى ظاهر شد پس در آن محله نام كوچها و خانها ذكر كرد چون بخانهء معشوق رسيد باز همان اضطراب بوضوح انجاميد و چون اسامى سكان آنخانه را بر زبان آوردند در ذكر اسم محبوب سرعت نبض بيشتر مفهوم شد شيخ گفت نظم : دلبران زمانه خرد و بزرگ * ديده را يوسفند و دل را گرگ منگر در بتان كه آخر كار * نگرستن گرستن آرد بار