قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

115

تاريخ نگارستان ( فارسى )

پس از آن بمردم قابوس گفت علاج اين منحصر است در وصال فلانه چون اين سخن بقابوس رسيد تحير كرده او را بمجلس خود طلبيد چون او را از دور ديد بشناخت چه از آن صورتها يكى نيز نزد او بود فرياد برآورد كه تو ابن سينا نيستى ؟ گفت آرى از مقدمش مسرور گشت اما آن سه تن به خدمت سلطان رسيدند سلطان خواست كه نقد دانش ايشانرا بر محك امتحان بيازمايد بنابراين در حينى كه در خانهء چادرى نشسته بود ابو ريحان را گفت بگو از كدام در بيرون ميروم ابو ريحان ارتفاع گرفته چيزى بر كاغذ نوشته در زير نهالين سلطان نهاد و بعد از آن گفت سلطان از هر در كه داند بيرون رود پس سلطان فرمود تا ديوار شرقى را بشكافند و بيرون رفت و آن نوشته را خواسته ديد كه بعينه نوشتهء سلطان چنين و چنان خواهد كرد پس ابو ريحان را از آن قصر به زير انداختند و او بر دامى كه در پايان بسته بودند خورده چنان به زمين افتاد كه گزندى به او نرسيد پس سلطان از او سئوال كرد كه از اين قضيه خبردار بودى ؟ گفت آرى و هم در مجلس از غلام تقويم خواسته تحويل آن روز را بيرون آورده همچنانكه واقع شده حكم نموده بود سلطان و تمامى اركان دولت از آن حيران ماندند . « 1 » [ 217 - تعجب علماء شيراز از بسيارى ذكاء ابن سينا ] 217 من النوادر گويند چون كتاب منطق ابن سينا بشيراز رسيد علماى آنجا به مطالعهء آن پرداخته . مقدم ايشان در آن رساله شبههء چند كرده آنها را بر جزوى مرقوم گردانيدند و با ابو القاسم گركانى بملازمت شيخ باصفهان روان داشتند ابو القاسم قريب بغروب شيخ را دريافته آن را بمطالعه رسانيده و شيخ تا وقت خفتن با وى صحبت داشت پس از آن بمطالعهء آن سخنان پرداخته بنياد جواب نوشتن كرده همان شب كه از ليالى تابستان بود پنج جزو ده ورقى در آن باب كتابت فرموده وقت نماز بامدادان جزوه‌ها را تسليم ابو القاسم نموده گفت استعجلت فى الجواب حتى لا يمكث القاصد فضلاى شيراز كه آن أجوبه را ديدند و كيفيت تحرير آن شنيده انگشت حيرت بدندان گزيدند [ 218 - ملزم شدن ابن سينا از كلام كناسى . ] 218 من المناظرات مؤلف تاريخ گزيده گويد كه ابن سينا هرچند كه استاد علماى جهان و اعجوبه دوران بود روزى از كناسى ملزم گرديد و آن چنان بود كه كناسى در حينى كه به عمل خود كه ازادنى اعمال الناس است اشتغال داشت شيخ با كوكبهء وزارت بر او گذشته شنيد كه بر اين بيت مترنم است نظم : گرامى داشتم اى نفس از آنت * كه آسان بگذرد بر دل جهانت شيخ متبسم گشته از روى تعرض گفت همين باشد كمال عزت و افتخار نفس كه بذل كناسيش گرفتار ساختهء و عمر نفيس در اين شغل خسيس درباخته بيت : خار بر پشت زنى زينسان گام * عزتت چيست عزيزيت كدام ؟

--> ( 1 ) - اين داستان از نظر تاريخى صحيح نيست .